تنها در جاده می راندم که نزدیک سربازخانه ای بر جاده دیدم سرباز لاغراندامی برای سوار شدن دست تکان می دهد. کمی جلوتر ایستادم و برای سوار کردنش دنده عقب گرفتم. نزدیک که شدم دیدم علاوه بر او که جوان لاغراندامی بود، دو نفر سرباز دیگر که برعکس او نسبتا تپل مپل هم بودند پریدند توی ماشین. راه نیافتاده سرباز لاغراندام که جلو نشسته بود گفت «ببخشیدا… اما اگه این دوستام هم لب جاده وای میستادن عمرا کسی سوارمون می کرد». با اینکه پای کلک در بین بود، اما به خاطر صداقتش در اعتراف اصلا چیزی به دل نگرفته و راه افتادم. باب صحبت که باز شد از خشونت محیط سربازخانه، بی رحمی در رفتارها و روابط بین سربازان و در نهایت نفرت انگیزی برخورد فرماندهان بی شعور و بی سوادشان گفتند. وقتی با گپ زدن کمی صمیمی شدیم، به ذهنم رسید که برگه های کمپین را برای امضا رو کنم؛ اما صحبت از برابری زنان با سربازی که مشغول خدمت در محیط خشن و مردسالار سربازخانه است… تازه سربازخانه ای وسط بر و بیابان… آن هم وقتی که به دلیل چندین ساعت رانندگی ذهنم کشش بحث و جدل را ندارد… به هر حال برای گسترش گفتمان برابری خواهانه هم که شده برگه ها را رو کردم. بعد از خواندن برگه ها اتفاقی افتاد که اصلا انتظار آنرا نداشتم. سرباز لاغراندام وسطهای جلد دوم جنس دوم دوبوار(بخش زن عاشق) بود که وقت های بیکاری در سربازخانه می خواندش و از آن لحظه به بعد کلی درباره تئوری های دوبوار درباره تفکیک جنس و جنسیت باهم حرف زدیم! تازه با شرکت همدلانه دو سرباز کپل مپل در بحث فمینیستی مان که طبعا به جنبش زنان و کمپین هم کشید. فکر کنم نیازی به توضیح نباشد که بدون هیچ چک و چانه ای سه امضا به امضاهای کمپین اضافه شد. آن هم علاوه بر حس بسیار شیرینی که یک کمپینی(من) خسته را همه جوره حسابی شارژ کرد؛ حس اینکه مردسالاری به شکل نمادینی از درون رو به پاشیدن است. چه نمادی بهتر از خوانده شدن کتاب جنس دوم دوبوار در یک سربازخانه دورافتاده؛ یعنی عمق جبهه مردسالاری…؟
یاشار گرمستانی

