Archive for مارس 2008

مرسالاری شمشير دو دَم(بخش دوم)

مارس 30, 2008

لینک بخش اول

برای روشن تر شدن بحث بد نیست به مثالهای ملموس تری پرداخته شود. تا کنون از خود سوال کرده اید که در یک رابطه کلیشه ای بین شما و یک زن آیا از این جایگاه سوژه و همواره سوژه خود راضی هستید؟ سوژه مطلق بودن یعنی مسئول مطلق بودن؛ یعنی به دلیل هر مشکلی رجوع کردن به خود؛ یعنی ساعت ها و روزها غرق در تفکر شدن برای کامیابی یا فرار از شکست در یک رابطه. یعنی سرزنش مطلق شما توسط خودتان و دیگران به دلیل شکست در یک رابطه. معمولا بزرگ شدن مفهوم انتزاعی «رابطه» فرای حضور سوبژکتیو دو فرد هم از عوارض همین نگاه است. وقتی فردیت طرف مقابل به عنوان پیش فرض نفی شده، شما همواره با رابطه طرفید. به همین دلیل، بر اساس تجارب خود در روابط قبلی -که به دلیل ثابت بودن دو مفهوم موضوعیت دار حاضر(شمای مذکر و رابطه به خودی خود) در نظرتان، تجاربی کمابیش یکسانند- دست به استقرا می زنید. از طرفی این ذهنیت پوزیتیویستی، پروسه شراکت جنسی شما با یک نفر را تبدیل به مشغولیت سنگین ذهنی فردی می کند؛ از طرف دیگر طرف مقابل شما هم که به هر حال به دلیل انسان بودن نمی تواند یک ابژه مطلق باشد، همیشه محاسبات شما را دچار اشکال کرده و فضاحت به بار می آید. باز هم بعد از شکست، کلیشه های ذهنی شما با نادیده گرفتن سوبژکتیویته طرف مقابل می تواند ابتدا موجب شوک و گیجی و در نهایت مسبّب اتلاف شدید زمان و انرژی برای برپا ساختن تئوری جدید و بی فایده دیگری شود. روزها و ماه ها و سالها درد خودکم بینی، حس ناتوانی روحی، دست و پا زدن در گِل و لای افکار و تحلیل های بیهوده، تنها و تنها به دلیل نقش غالب کلیشه ی «مرد منطبق بر سوژه» در ذهن به اصطلاح مردانه. ذهن مردانه در یک رابطه همیشه در خود به دنبال مشکل می گردد چرا که در ذهنیت مردانه اش نمی گنجد که یک رابطه نتیجه تاثیرگذاری مشترک دو نفر است. بسیار محتمل است جواب بسیاری از سوالهای زجرآور و مبهمی که برای مردان در رابطه ها پیش می آید، نه در خواستها، نیات، ذهنیات و رفتارهای خود، بلکه وابسته به نقش سوبژکتیو طرف مقابل در رابطه باشد. بسیاری از اوقات داستان بسیار مضحک می شود. ما مردان خودمان طرف را به موقعیتی هل می دهیم که ما را مسئول چیزهایی بداند که اصولا نمی توانیم در آنها دخالتی داشته باشیم:

روزهایی را فرض کنید (برای اکثر ما پیش آمده) که با طرف مقابل نشسته ایم و و او ناراحت است. یک بار اشاره می کنیم که مشکل چیست؟ جواب می شنویم که شخصی است و مایل نیست درباره اش حرف بزند. مدتی می گذرد و به لحظه جدا شدن نزدیک می شویم. چیزی درونت می خلد که باید کاری کنی؛ باید حرفی بزنی؛ باید اوضاع را تغییر دهی. کمی مسخره بازی می کنی؛ کمی سوال پیچ می کن؛ نمی خندد و از جواب دادن باز هم طفره می رود. دیگر خودت هم ناراحتی؛ نه فقط به دلیل همدردی طبیعی نوعدوستانه که نسبت به نزدیکانت تشدید می شود؛ بلکه به دلیل حس سنگین شکست… تو در نبردی شکست خورده ای که شاید اصولا نبرد تو نبوده؛ اما ناخودآگاهت زیر بار نمی رود. سوژه مطلق (یعنی تو) در ذهن دفرمه شده به صورت «خود سوژه بین مطلق» تنها فاعل جمع دو نفره شما است؛ اگر دردی باشد طبعا فاعل دیگری (مستقیم یا غیر مستقیم ) نمی شناسی که محتمل بدانی نقش موجبیت را بر عهده بگیرد. اگر سردی بینتان پیش آمده طبعا تو باید در جایی به عنوان تنها فاعل قابل تمیز، کلید آنرا زده باشی و نمی توانی جور دیگری تصور کنی. بعد از ختم رابطه، حتی سالها بعد در حین درگیری در رابطه ای دیگر قسمتی از ذهنت مشغول یافتن شواهد و مدارک برای کامل کردن زنجیره علت و معلولی بین شخص تو و شکست نهایی در رابطه های پیشین می ماند. در حالی که همه چیز به سادگی ممکن است به نمودهای فردیت طرف مقابلت مربوط باشد؛ به تظاهرات سوبژکتیو ذهن او. تو رنج اتقاقی را مدت ها با خود حمل می کنی، طعم شکست کاذبی کامت را تا دیرزمانی تلخ نگاه می دارد، که شاید به سادگی بتوان بر اساس عدم انطباق دو سوژه موضوع را تحلیل کرد و درد نکشید؛ اما نمی توانی اینگونه به مساله نگاه کنی چرا که بطور ناخودآگاه خود سوژه بینی آن هم بطور مطلق. این درد و سرزنش چیزی نیست که مختص به رابطه تو و خودت باشد. دیگران هم در امتداد نگاه تو، تو را مسئول می دانند؛ حتی طرف مقابل هرجا که ناخودآگاهش تشخیص دهد به راحتی او را به پشت دیوارهای از این لحاظ امن ابژیکتیویته (وقتی که پای انتقاد به میان می آید) می راند و تو می مانی در محاصره ی دیوارهای بلند خود سوژه بینی مطلق خود.

از زاویه ای دیگر، آیا می توان منکر این شد که هر سازوکار سوبژکتیوی نیاز به بازه های استراحت ابژکتیو دارد؟ آیا در رابطه روانی با جنس دیگر این نیاز با دوگانگی نقش ها قرار نیست تامین شود؟ تا فرد(مذکر) همواره و تا حد سوختن، ذهن پر مصرف خود را گوش به زنگ نگاه ندارد و این هشیاری بی وقفه او را تا مرز دیوانگی نبرد؟ پر واضح است که دنیای مردسالار ما اینگونه نیست. رابطه ای که قرار است از نظر روانی به ما پنالتی هایی(برای تامین هدف فراتری چون تولید مثل) بدهد، بر عکس آنچه ذهن انتظار دارد -یعنی توانی کمکی برای تدبیر با هدف بر آمدن از پس مسئولیت های انسانی- ، خود تبدیل می شود به یکی از بزرگترین موضوعات ذهن مذکر برای خرج کردن از کیسه توان سیاست ورزی ذهنی.

ادامه دارد

یاشار گرمستانی

مردسالاری عليه مردسالاری

مارس 24, 2008

1- هنگامی که یک مرد از واژه­ ی کُفرآمیز، دلهره ­آور، اعتراض ­برانگیز و کژفهمیده شده­­ ی «فمینیست» برای هویت بخشیدن به آن چه که هست استفاده می ­کند، البته که باید پیه نیش­ها و تُرش­رویی ­ها را به تن خود مالیده باشد؛ چه «مرد فمینیست» عبارتی بی مسماست. اگر مردی مقام خود را آن قدر «تنزل» دهد که از حقوق زنان دفاع کند، دیگر لیاقت بودن در جامعه ­ی مردان را ندارد و جامعه به دنبال آن می ­گردد تا نقصی در او بیابد و حکمِ به زیر کشیدن او را از مسند والای «مردی» صادر کند. در باور عموم استدلال این­گونه پی­ ریزی می­شود که الف)فمینیسم به معنای زن ­سالاری است. ب)یک انسان خردمند هویتی علیه منافع خود برنمی ­گزیند. و نتیجه آن است که هیچ مرد خردمندی از واژه­ ی فمینیست برای هویت بخشی استفاده نمی ­کند چرا که فمینیست بودن برای یک مرد مانند شمشیر کشیدن علیه خود اوست. انسان عاقلی را نمی ­توان یافت که هویتی خودبرانداز را برگزیند. هویت فمینیستی برای یک مرد، هویتی خودبرانداز است. بی معنی است که یک «عضو حزب چپ» اعلام کند که سیاست­های حزب راست مطلوبِ من است. «مرد» بودن هم ­تراز عضو حزب چپ بودن است و برگزیدن هویت فمینیستی به مثابه­ ی دفاع از سیاست­های حزب دیگر. پس مردان خردمند، تا ریگی به کفش نداشته باشند و دسیسه ­هایی زیر نقاب فمینیستی خود پنهان نکرده باشند، عقلاً و اخلاقاً نمی­توانند از واژه­ ی فمینیست برای هویت بخشی استفاده کنند و با تقویب حزب «غیر خودی» تیشه به ریشه­ ی حزب «خود» بزنند.

2- اما با به زیر سؤال رفتن صغرای استدلال، کمیت کبرای آن نیز خواهد لنگید. فمینیسم به معنای زن ­سالاری نیست. حتی در رادیکال­ترین تعریفی که نظریه ­پردازان فمینیستی از فمینیسم ارائه می ­دهند رد پایی از زن ­سالاری نمی­ توان یافت. فمینیسم در وسیع­ترین معنای خود در صدد ارتقای موقعیت زنان به عنوان یک گروه در جامعه است. فمینیست­ها دلایل مختلفی در توضیح نابرابری ارائه می­ دهند و راهکارهای متنوعی برای جبران آن پیش می ­گیرند. آنان بر لزوم برخورداری زنان از حقوق و فرصت­های آموزشی و شغلی برابر با مردان تأکید می ­کنند (فمینیسم لیبرال)، پدرسالاری و سرمایه ­داری را عامل تبعیض­ علیه زنان می ­دانند و نابرابری در کار و دستمزد را با رویکردی طبقه­ محور و جنسیت­ محور تحلیل می ­کنند (فمینیسم سوسیالیستی)، در تحلیل چراییِ نابرابری به ناخودآگاه فردی و جمعی شکل­ گرفته توسط اسطوره و محیط و تربیت و بیولوژی اشاره می ­کنند و جامعه­ پذیریِ جنسیت ­زُدایی شده را به عنوان راهکار ارائه می ­دهند (فمینیسم روان­کاوانه) و یا طبقه و نژاد و سرمایه­ داری را به کناری می ­نهند و با بررسی زنان به عنوان سوژه­ ی تحلیل، مردسالاری را ریشه ­ی تمامی نابرابری­ ها می ­اِنگارند (فمینیسم رادیکال). در هیچ کدام از این موارد، فمینیسم به معنی روی دیگر سکه ­ی مردسالاری نیست. فمینیسم نمی ­خواهد زنان را بالا بکشد تا در همه ­ی عرصه­ ها به «مردان» برسند چه اگر این­گونه بود زنان جای مردان را در روابط نابرابر بین دو جنس می­ گرفتند. فمینیسم حرکتی سیال و مداوم است؛ جنبشی پویا در همه ­ی ابعاد زیست اجتماعی ماست. فمینیسم در ذات خود رویکردی نقادانه دارد. فمینیسم نقد قوانین ناعادلانه است. نقد ساختار قدرت، نقد فرهنگ، ارزش­ها و سنت­های پدرسالارانه است؛ نقد زبان و واژگان است. فمینیسم نقدی بر همه ­ی مناسبات زندگی­ست.

3- یک مرد نیز می ­تواند فمینیست باشد. قرار دادن حزب چپ در برابر حزب راست، عقل در برابر احساس، عمومی در برابر خصوصی، سوژه در برابر اٌبژه، و مرد در برابر زن، ناشی از سنت نوپایی است که تفکر و اندیشیدن را توسط دسته­ای از زوج­های نامتقارن و نامساوی سامان می­ دهد. مردان فمینیست باید از این پیش فرض که شرطِ لازمِ فمینیست بودن برخورداری از کروموزوم ایکس-ایکس است، آشنایی ­زدایی کنند. همان­ گونه که دفاع از حقوق سیاهان مختص سیاه­پوستان نبوده و نیست، و دفاع فارس­ها از حقوق ترکمن­ها رفتار آنان را بی اعتبار نمی ­کند، انسان­های دارای کروموزوم ایکس-وای (مردان) نیز می ­توانند از حقوق انسان­های دارای کروموزوم ایکس-ایکس (زنان) دفاع کنند. دفاع مردان از مطالبات زنان نه از موضعی قیم­ مآبانه و منت ­گذارانه است و نه حتی از موضعی حقوق بشری که زنان به حکم آن­که بَشَرَند کرامت ذاتی انسانی دارند و دفاع از حقوق آنان دفاعی اخلاقی و مقبول است. هیچ کدام از این دو رویکرد، بسنده نیست. مردان می­ بایست خود را «سوژه»­ی دفاع از حقوق زنان قرار دهند. مردان باید به این باور برسند که مردسالاری نهادینه شده در طول تاریخ، نه تنها زنان که خود آنان، یعنی»مردان» را آسیب رسانده است. اگر مردان دریابند که برابری جنسیتی تضمین کننده ­ی شکوفایی بیشتر نوع بشر است و زیستنی انسانی ­تر را برای هر دو جنس تمهید می­ کند، احتمالاً انگیزه­ ی بیشتری برای قرار گرفتن در جُرگه ­ی برابری ­طلبان خواهند داشت.

4- در شرایط امروزِ ایران می ­توان گفت که آن­چه که عموماً»مسأله­ی زنان» خوانده می ­شود و فمینیست­های ایرانی پیکانِ تلاش خود را به سیبلِ تغییر آن نشانه رفته­ اند، ضعف و نارسایی قوانین حقوقی است و بنابراین می ­توان فمینیسم ایرانی را در بیشتر موارد تفکر و کنشی مدافع حقوق برابر زنان و مردان در قانون تعریف کرد. اما مردان چه نفعی از تغییر قوانین ناعادلانه­ ی ایرانی می ­برند؟ و چه عوامل انگیزشی و ایجابی در همراهی مردان با و دفاع مردان از مطالبات زنان ایرانی مؤثر است؟ قوانین مدنی، در هم تنیده­ اند و ارزیابی یک قانون بدون در نظر گرفتن تأثیر آن بر قوانین دیگر و تأثیری که از دیگر قوانین گرفته است بخردانه نیست. مطابق با قوانین برگرفته از تفسیر سنتی از شرع، دی ه­ی زن نصف مرد است و نسبت ارث زن به مرد، یک به دو است. هم­چنین طبق قانون زن باید به مرد تمکین کند (فرمانبُرداری داشته باشد) و در صورت تخطی زن، مرد حق دارد که او را به سبب ناشزگی از خود براند و یا به دادگاه شکایت بَرَد. حق تحصیل، اشتغال و خروج از کشورِ زن در دست مرد است. یک مرد اگر بخواهد می­تواند همسرِ استاد دانشگاه خود را از رفتن به کنفرانسی در خارج از کشور منع کند. حق طلاق با مرد است. مرد، هرآن که اراده کند، با پشت سر گذاشتن چند مرحله­ ی قانونی، می­تواند همسرش را طلاق دهد. در مقابل این قوانین، که بیشتر از آن­که به نفع مردان باشد به ضرر زنان­ است (و یک نظام مبتنی بر دوگانه­ی زن/مرد، نفع مردان را مساوی با ضرر زنان می ­داند) قوانین دیگری هستند که قانون­گزار برای توجیه قوانین ذکر شده، در کنار دست یازیدن به تفاسیر سنتی از شرع، به آن­ها نیز استناد می ­کند. مطابق با قانون، ریاست خانواده از «خصایص» مرد است. ریاست مرد بر خانواده، او را مسئول برآورده کردن همه­ ی نیازهای متعارف و متناسب با وضعیت زن از قبیل مسکن، لباس، غذا، اساس منزل و هزینه­ های بهداشتی و درمانی زن می ­کند در صورتی که مرد از انجام آن سرباززند مطابق قانون زن می ­تواند علیه آن مرد به دادگاه شکایت کند. مطابق با قانون هرآن که زن مهریه ­اش را مطالبه کند مرد مکلف به پرداخت آن است و در صورت ناتوانی مرد در پرداخت مهریه زن حق دارد مهریه ­اش را اجرا بگذارد و همسرش را زندان بیاندازد. مسئولیتی که قانون بر دوش مرد گذاشته است تا نفقه ­ی همسر و فرزندانش را تقبل کند، باعث شده که حق اشتغال، حق تحصیل و حق خروج از کشورِ زن از او گرفته شده و به مرد سپرده شود. فرمانبُرداری زن از مرد در مقابل نفقه ­ای است که مرد می ­پردازد. در صورت سرباززدن مرد از پرداخت نفقه زن می ­تواند به فرمان مرد تمکین نکند. حق طلاق تنها در اختیار مردان است و زنان به خاطر جلوگیری از متارکه ­ی یک طرفه ­ی زندگی توسط مرد، گاه مهریه ­های بالا درخواست می­ کنند و شوهرانشان را به زندان می ­اندازند. این گونه است که روابط نابرابر در قانون به روابط نابرابر در زندگی خانوادگی دامن می ­زند. ناتوانی زن و مرد در ایفای نقش­های از پیش نوشته شده در قانون، باعث بروز افسردگی و اختلالات روحی و روانی در آن­ها می ­شود. چه بسیار مردانی که به سبب عدم توانایی در ایفای نقشی که «قانون» و البته فرهنگ و سنت دیرپای مردسالاری برای آنان تعیین کرده­است دچار سرخوردگی شده­اند و چه بسیار زنانی که «مردانگی» شوهرانشان آنان را از حضور در عرصه ­ی عمومی بازداشته است. وظایف خانه و بیرون از خانه، خانه­ داری و نان ­آوری، می­ بایست به طور مساوی بین مرد و زن تقسیم شود و و مرد و زن، فعالانه و طی گفت­گو و تفاهم و احترام به توانایی­های یکدیگر، در برگزیدن نقش­هایشان مشارکت داشته باشند.

5- قانون سربازی اجباری برای مردان نیز برخاسته از نگرشی است که مردان را قوی، جنگجو، مسئول و «سالار» می­ خواهد. یک فمینیست، به خاطر آن­که با روابط نابرابر مخالف است، با هر نهادی که «سالار» تربیت کند نیز مخالف است. یک فمینیست با خشونت در همه­ی اشکال آن مخالف است. جنگ بدترین نوع خشونت است. اجبار فرد به کاری که خود آن را نمی ­پسندد نیز نوعی خشونت است. فمینیسم پیوند عمیقی با جنبش­های صلح­ طلبانه و حتی جنبش­های حامی محیط ­زیست دارد. مخالفت فمینیست­ها با خدمت نظام وظیفه ­ی اجباری مخالفت با «سالارپروری»، «خشونت ­طلبی» و «جنگ­ افروزی» است. مردانِ تربیت شده در نظام مردسالار، با گلایه از خدمت نظام وظیفه ­ی اجباری که خود محصول نظام مردسالار است، با «سالار پروری» نظام مردسالار مخالفت می­ کنند.

6- نظام مردسالار، کارکردهایی که خود می­ خواهد را از دو جنس مطالبه می ­کند. فمینیست­ها با کلیشه ­سازی دم­ به ­دمِ نظام مردسالار مخالفت می ­کنند. مردان لزوماً آدم­هایی «منطقی» و «با فهم تر» و «با اطلاعات تر»ی که می توانند «کارهای مهم» را انجام دهند و «روزنامه» می خوانند و از «سیاست» سر در می آورند نیستند. مردها لزوماً آدم­هایی نیستند که «همه چیز» را می ­دانند. یک مرد لزوماً انسان «با استقامتی» نیست که همه به شانه ی او تکیه کنند و او تحمل کند. یک مرد باید بتواند عمیق ترین احساساتش را با آدم ها در میان بگذارد. کلیشه­ سازی نظام مردسالار است که مردان را از گفتن «دوستت دارم» به دیگران باز می ­دارد. هیچ مردی از لحظه ­ی تولد خشن به دنیا نمی ­آید. طی فرآیند جامعه­ پذیری است که خشونت در مردان نهادینه می ­شود. نظام مردسالار با بهره گرفتن از رسانه ­ها، نظام تربیتی و آموزشی و تقویت سنت­ها و هنجارها و ارزش­های پدرسالار، مؤلفه­ های «سالار» بودن را در مردان تقویت و تشویق می ­کند.

7- «مردسالاریِ» رخنه کرده در قانون و زبان و فرهنگ و سنت، هدفی جز تأمین «سالاریِ ­مرد» نداشته است اما بعد از گذر قرن­ها، «مردسالاران» به سبب ایفای همیشگی نقش «سالار»، از ایفای نقش­های انسانی دیگر محروم مانده­ اند؛ بعضی از جنبه ­های منفی شخصیتی در آنان رشد یافته و بعضی جنبه­ های مثبت امکان بالیدن نیافته ­اند. مردان، باید خود علیه مردسالاری به ­پا ­خیزند چرا که مردان نیز در کنار زنان قربانیان نظام مردسالارند.

به نقل از سایت کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت

علی عبدی

سال نو مبارک

مارس 20, 2008

می آید

آرام آرام

خوش بو تر از خورشید

با دامنی پر از شکوفه می آید

از لابلای جنگل وحشی و قلب باغچه ها

و از خیال بهار مالامال

بهار فصل درنگ عاطفه در کوچه باغ هاست

سلمان هراتی

سلام و درود ، دوستان

نوروزتان مبارک ، سالها پیش یادمه که از اول اسفند که می شد ، بساط کارتهای تبریک وهدایای نوروزی گرم می شد ، منم با وسواس خاصی برای دوستان وآشنایان کارت تهیه می کردم . بعد نوبت نوشته های روی کارتها می رسید که اون هم برای خودش حکایتی داره ، بعد تمبر زدن و اداره پست ، الان که دارم به اون روزا فکر می کنم خیلی حس و حال خوبی داشت ، من هنوز هم آرشیوی از اون کارتها ونامه هایی که شب عید رد وبدل می شد دارم ، به هر حال امیدوارم سال آینده سالی خوب برای هممون باشه وبا همتی که در وجودمون هست به اهداف ومطالباتمون برسیم

جمشید آیین دار

 

بودن زن انکار زن(بخش اول)

مارس 19, 2008

انسان زمانی «وجود» دارد که هستی داشته باشد؛ و شرط داشتن هستی، هویتی است با مختصات مستقل، که کاملا» قابل شناسایی باشد. قابل شناسایی از آن جنبه که بین «او» و «من» تفاوتی احساس شود. وجود انسانی را دیگری تعریف کردن، یعنی «انکار» او؛ یعنی او وجود ندارد، مگر با دیگری و در دیگری. تفاوت وجودی فردی که اینک مرده و تا دیروز زنده بوده در این است که فرد دیروز «وجود» داشته است؛ یا حداقل می توانسته وجود داشته باشد. وجود نه در معنای مادی ؛ بلکه در معنای هستی. مردگان مختصات قابل شناسایی، به طوری که متفاوت از دیگری باشند، ندارند: انسانی که هویت مستقلی نداشته باشد، یعنی بدون تعریف در دیگری، معنا داشته نداشته باشد، همانا مرده ایست که کالبد مادی زنده دارد. انسانی است که با خویشتن خویش بیگانه است. فرد بیگانه با خویشتن، نه معنایی در هستی جستجو می کند و نه می تواند خود را در هستی جستجو کند. انسان که خود نمودی از طبیعت است و همانا طبیعت محض است، معنایی از طبیعت نمی تواند برداشت کند، جز آنچه وابستگی اش به دستور می دهد. معنای هستی را در درون دیگری می جوید و خوشی و نا خوشی اش دیگریست.کالبدی است مادی که معنایی را جستجو نمی کند. انسانی که کر و کور و لال است و دست و پا ندارد و حتی حس لامسه هم ندارد، چیزی را در درون خود حس می کند که نیازی به اثبات ندارد. آن من درون، یعنی اولین حقیقت مسلم خویشتن خویش هر انسانی است: » من می دانم که هستم.» حس کردن «من»، بیش از هر چیزی اثبات بودن است. احساس رها شدن در فضای نا متناهی که فقط و فقط متلعق به من است. انسان بیگانه با خویشتن خویش نیز این من درون را می شناسد و درک می کند. تفاوت محتوایی من درون انسان بیگانه با خویشتن خویش، همان بیگانگی انسان با طبیعت، یعنی «خویشتن خویش محض»

است. انسان بیگانه با خود و طبیعت، یک معنا است در دو شکل و مرحله متفاوت. هستی او زمانی به منتهای پستی می رسد که با خویشتن و طبیعت به طور همزمان بیگانه شود؛ و ایندو بیگانگی گریزناپذیرند. زیرا لازمه بیگانگی انسان با طبیعت، بیگانگی با خویشتن خویش است، و لازمه بیگانگی انسان با خویشتن خویش، بیگانگی او با طبیعت است.

زن ایده آل تفکر مردسالار و مردباور، در مرد تعریف می شود. اصولا» مردانگی تعریفی فراتر از انسان پیدا می کند و هر آنچه به او نسبت داده می شود، چهره مثبتی از طبیعت است. انسان خود محصول و نمادی از طبیعت است و با این تعریف، طبیعت مردانه می شود. جهان مردانه یا نهایتاً گاهی زنان می شود. طبیعت که ورای جنسیت است، جنسیتی می شود. طبیعت مردانه، چهره مثبت او و طبیعت زنان چهره منفی او می شود: جهان خیر و شر نیز جنسیتی می شود. با این جهان بینی از واژه ها گرفته تا خلق و خو و رفتار انسانها و همه چیز جنسیتی می شود. جنسیت، اگر اولین معیار نباشد، بدون شک از اولین معیارهاست: زن ضعیف است؛ احساسی است؛ زود گول می خورد… راحتتر بگویم، او احمق است؛ بنابراین حق ندارد، نمی تواند، نباید….

جهان (طبیعت) بیگانه با انسان و انسان بیگانه با طبیعت ما، ملغمه وحشتناکی است از کلمات و معیارها و رفتارها و قانونهای متناقض. همه این تناقض ها زن را در حصاری گرفتار کرده اند که لازمه بیرون آمدن از آن، در ابتدا به رسمیت شناختن مختصاتی مستقل در هستی است. اولین قدم زن – به معنای عام کلمه- مبارزه درونی با انکار است؛ نه انکار توانش؛ بلکه انکار خود او. زن را در مرد تعریف کردن، یعنی انکار جنسیت او، خود او، من درونش، تایید محض عدم وجود او و بیگانگی اش با هستی. زن واقعیتی خارجی ندارد. او عینیت ملموس ندارد. همواره «با او» ، یعنی به عنوان همسر کسی یا دختر کسی یا مادر کسی، یعنی حتی در کودک تعریف می شود. و نیز «در او» تعریف می شود؛ یعنی به عنوان موجودی که نیاز به بودن کسی برای تعریف شدن در او دارد. این چنین است که رفقای عزیز ما فریاد برمی آورند: «بی شوهری در ایران خیانت است به قرآن.»

صدا فریاد قوی ای که قصد خفه کردنش را دارند به گوش می رسد: » من وجود دارم.»

مرسالاری شمشير دو دَم(بخش اول)

مارس 17, 2008

این مطلب مطلبی در نقد سوبژکتیویته مطلق مردان در گفتمان مردسالاری است؛ بنیانی اساسی هم در تفکر درباره آنچه حاکم است هم در برنده انگاشته شدن نیمی از بشریت در یکی از وجوه چندوجهی سلطه. در روند ایجاد دوگانه های غیر هم ارزش -یکی از پایه ای ترین گفتمان های توامانْ کانالیزه کننده قدرت و کانالیزه شده توسط آن- که مرد و زنِ به ترتیب منطبق بر سوژه-ابژه خود-دیگری و… از این دوگانه هایند، انسان-انسانیت-انسان ها دو شقه شد: مرد، زن. مرد شد سوژه مطلق و زن ابژه مطلق، که خود این مطلق بودن تفکیک برای ساختار قدرت از دلخواه ترین مفاهیم است. فمینیستها در نوشته های خود به درستی عوارض آنچه از انسانیت آنها کنده شده را نوشته اند؛ اما جای آنچه خالی است بازگویی دردهایی است که مردان دچار آنهایند. آیا نمی توان در این شک کرد که قدرت به عنوان مفهومی ذاتا غیر انسانی و ضد فردیت، دلسوزانه صفاتی از خود در حمایت واقعی از نیمی از انسانها بروز دهد؟ آیا ساختاری انسان-کور نیاز به دادن باجی عینی به این گستردگی به فردیت ها برای تسلط خود دارد؟ و اگر چنین کرد، از ذات غیر انسانی خود فاصله نمی گیرد؟ نباید به این برنده انگاشته شدن مردان(نیمی از بشریت) در معادله ای که تنظیم کننده آن به دنبال هیچ هدف انساندوستانه ای نیست شک کرد؟ من در این مقاله شک می کنم و برای دردهایی از میان دردهایمان مصداقهایی برای این سیر قهقرایی می آورم به این امید که مردان دیگر هم در آینده با نگاه های شکاک خود از زوایایی دیگر برای روشن تر شدن این زمینه از سرکوب بکوشند.

زنان به موقعیت ابژه رانده شده اند و باید برای سازمان دادن فردیت و صیانت از تمامیت آن در مقابل هجوم وجه مردسالارانه سرکوب بکوشند. آنها به عناوین مختلف این کار را کرده اند، و طی سالها، فمینیسم چشمان دنیای مارا با وجود همه مقاومت های اولیهْ برای دیدن این واقعیت روز به روز بازتر کرده است. اما سوال بزرگ اینجا است: چه سازوکاری نقش تعیین شقّ مثبت و شقّ منفی دوگانه سوژه-ابژه را دارد؟ آیا سازوکار سرکوبی که در همه جنبه های دیگر بر اساس اخلاق بی اخلاقی سلطه بین دو شقِّ دوگانه ها ارزش گذاری کرده، این یک جا در مکان عدالت نشسته؟ و آیا می توان به صدق ارزش گذاری مطلق آن اعتماد کرد؟ چگونه در مورد مرد و زن نباید دچار این اشتباه شد، اما در مورد سوژه و ابژه این ارزشگذاری را ارج می نهیم؟ طبیعی است زنان که به موقعیت ابژه مطلق رانده می شوند در مقابل این مساله بایستند؛ اما چرا این رانش اجباری ما مردان در چارچوب مطلق سوژه -بر اساس اعتماد به عدالت محوری گفتمان غالب در ارزشگذاری دوگانه ها- به راحتی برایمان قابل تحمل است؟

در ادامه با بررسی موردی در جهت باز کردن مساله تلاش خواهد شد

ادامه دارد

یاشار گرمستانی

نگوييد نمی شود امضا گرفت…!!

مارس 15, 2008

از دو هفته پیش قرار کوه گذاشته بودیم، بالاخره روز موعود رسید. قرار بر این بود که بچه ها هم امضا جمع کنند، هم کار گروهی را تجربه کنند و هم تفریح کنند. یک گروه ٨ نفره پر انرژی با تفاوت ها و در ضمن اشتراک هایی که یکی کوهنوردی بود و دیگری جمع آوری امضا.

هوا خوب است. همه چیز مهیاست که تجربه ای دیگر برای خود و دوستانمان رقم بزنیم. از همان ابتدا تصمیم می گیریم که تمام برگه های امضا را پر کنیم و زیاد از هم دور نشویم .

در اولین برخورد با چهار تا دختر وپسر جوان روبرو می شویم؛ دخترها برگه را می خوانند وسپس امضا می کنند، اما پسرها با خنده از امضا کردن سر باز می زنند . امضا گرفتن از یک خانم وآقای میانسال کمی وقت می گیرد، در مورد هر کدام از قوانین از ما توضیح می خواهند و در میان بحث امضا مسائل خانوادگی مطرح شده و بحث داغ می شود و ما هم برای ختم بحث بهانه می آوریم که باید برویم و در اینجاست که آقا و خانم مورد نظر به خود آمده و بعد از یک صحبت کوتاه امضا کرده و برایمان آرزوی موفقیت می کنند. روند امضا گرفتن ادامه دارد. دوستان پیشنهاد استراحت می دهند. برگه به دست دختری از یک گروه هفت نفره داده می شود، او نیز با صدای بلند می خواند و بقیه گوش می دهند؛ جالب است همه امضا می کنند و به ما خوراکی هم تعارف می کنند. علی با سینی چایی می آید ، عکس می گیریم و در حین استراحت و تجدید نیرو از دور و بریها امضا می گیریم.

باز حرکت به سمت بالا .

به سه گروه تقسیم می شویم که بهتر امضا جمع کنیم. خانمی آش می فروشد، می روم که از او عکسی بگیرم، فرنوش برگه امضا را به او نشان می دهد، با تعجب به فرنوش می گوید: بیا! خواهرم منتظر شماست. او می تواند به شما کمک کند. خیلی جالب است او خیلی با ما مهربان است. خواهرش از ما یک برگه سفید میگیرد که از روی آن کپی گرفته و امضا جمع کند؛ شماره تلفن و ایی میل هم می دهم که با من برای کارگاه تماس بگیرد؛ او مدیر یک رستوران است، خیلی به ما تاکید می کند که مراقب باشیم. با دوستان تصمیم می گیریم که از آنجا برای قرارهای بعدی استفاده کنیم.

تا حالا خوب پیش رفته ایم، کلی عکس گرفته ایم. جالب است، خیلی کم پیش می آید کسی بدون خواندن متن بیانیه و سوال پیچ نکردن ما امضا کند؛ تقریبا بیشتر کسانی که با آنها بحث می کردیم از ما می پرسند: آیا شما حقوقدان هستید؟ دختری از من پرسید: چه عاملی باعث شده است که شما که مرد هستید به کمپین بپیوندید؟ گفتم: خیلی ساده! برای خواهرم، برای مادرم، برای شما وبرای خودم؛ با شنیدن حرف های من به راحتی اعلام آمادگی کرد که با ما تماس بگیرد و همکاری داشته باشد.

تمام بچه ها تجربه های مختلفی داشتند، خانمی به ما گفت من فکر نمی کنم این قوانین در مملکت ما حاکم باشه و خیلی راحت برگه امضا را به ما داد و رفت، در این تجربه ما ٤ تا داوطلب داشتیم.

حاصل کار ۱۲۴ تا امضا بود و این که خیلی ها منتظر ما هستند که آنها را جذب کنیم. کار گروهی عالی بود در عین حال تفکیک جنسیتی هم نداشتیم ، همه گروه موافقند که این روند ادامه پیدا کند و در فکر پیدا کردن راهی برای جذب نیروی بیشتر و تاثیرگذاری بیشتر هستند.

 چمشید آيين دار

به نقل از سایت تغییر برای برابری 

کمپین و بار سنگین مطالبات جامعه مدنی

مارس 13, 2008

با گذشت حدود یک سال و نیم از فعالیت کمپین یک میلیون امضاء و بررسی عملکرد آن در حوزه زنان، درمی‌یابیم که این کمپین با وجود فشار‌های وارد شده از حاکمیتی که کوچکترین حرکت مدنی را برنمی‌تابد، تا کنون توانسته دستاورد‌های نسبتاً خوبی در عمومی کردن خواسته‌های خود در سطح جامعه و دستگاه حاکمه داشته باشد. داشتن اهداف و خواسته‌های مشخص و روش شفاف جهت دستیابی به آنها از خصوصیات بارز کمپین یک میلیون امضاء است ولی نداشتن ایدئولوژی مشخص و عدم تعلق به گروه یا دسته خاص باعث شده که این جنبش اجتماعی از ابعاد و زوایای گوناگون مورد بررسی و انتقاد گروه‌های متفاوت فکری قرار بگیرد و هر شخصی با توجه به برداشتی که از ماهیت و کارکرد کمپین در ذهن دارد به بررسی آن بپردازد که این امر به توصیفات متفاوت و گاهاً متناقضی از کمپین منجر شده است. یکی کمپین را حرکتی سیاسی رادیکالی توصیف می‌کند که الهام بخش سایر جنبش‌های اجتماعی است و دیگری آن را به علت دوری از سیاست‌ورزی و موضع‌گیری رادیکال در قبال مسائل جامعه، حرکتی سطحی و محافظه‌کارانه قلمداد می‌کند. از طرفی به عنوان نماینده تنها عده معدودی از زنان طبقه مرفه جامعه معرفی می‌شود و از طرف دیگر متهم به دست‌یازی به حاکمیت برای دستیابی به خواسته‌های سطحی و محدود خود می‌شود.

شاید یکی از علت‌های این برداشت چند وجهی از ماهیت کمپین، ناشی از همین نداشتن ایدئولوژی و مرزبندی با طرز فکر‌های مختلف و حضور در قشر‌های متنوع با گرایش‌های فکری بعضاً متضاد باشد که موجب شده است که هر کسی در جنبش زنان، به دنبال جنبش آرمانی و مورد نظر خود باشد و از این جایگاه به نقد و ارزیابی آن مبادرت ورزد ولی نباید فراموش کرد که یکی از علت‌هایی که توانسته همین دستاورد‌های محدود را برای کمپین یک میلیون امضاء به ارمغان بیاورد همین خواسته محور بودن و نپرداختن به جزئیات روش‌های دستیابی به این خواسته‌ها بوده و به این ترتیب است که هر کسی با روش و مرام خود سعی در محقق کردن خواسته‌های کمپین دارد. یکی آش نذری می‌پزد و دیگری از منظر سوسیالیسم به موضوع می‌نگرد. همین چند رنگی و متنوع بودن کمیپن است که باعث شده که اعتبار آن روز به روز بیشتر از گذشته شود و حاکمیت نتوانسته تا کنون به طور مستقیم کمر به حذف این جنبش اجتماعی ببندد. البته فشار‌های کنونی که از طرف نهاد‌های اطلاعاتی بر بدنه کمپین وارد می‌شود را نباید در کندتر شدن روند حرکت رو به رشد این جنبش نادیده انگاشت ولی نباید فراموش کرد که کمپین یک حرکت اجتماعی است که خواست آن صرفاً دستیابی به برابری حقوقی زنان و مردان در جامعه است و روش مشخص دست‌یابی به آن، جمع‌آوری یک میلیون امضاء به عنوان نمادی از جامعه برابری خواه و در کنار آن گسترش آگاهی در بین اقشار مختلف جامعه از طریق گفتگوی چهره به چهره است.

شاید بار همین خواسته به خودی خود و به اندازه کافی بر دوش این جنبش سنگینی می‌کند و با توجه به برخورد امنیتی با کنشگران آن، جمع‌آوری امضاء روز به روز مشکل‌تر می‌شود و دیگر نیازی نیست که بار اصلاح کل جامعه و رسیدن به مطالبات انبوه دست‌نیافته را بر روی دوش این جنبش نهاد. به عنوان مثال می‌توان حرکت‌های اعتراض‌آمیز اجتماعی در مورد مسائل محیط زیستی را نام برد که همه، آن را با وجود خواسته‌های محدود خود (مثلاً عدم قطع درختان یا ریختن فاضلاب کارخانه‌جات به داخل رودخانه‌ها) تحسین می‌کنند و کسی از آنها توقع ندارد که مثلاً در مورد انتخابات هم اظهار نظر کنند یا آنها را در صورت مذاکره با دولت یا فشار به مجلس در جهت نیل به این خواسته‌ها مواخذه کند. با وجود این در مورد مساله زنان برخورد دوگانه‌ای صورت می‌گیرد و همگان با وجود درگیر بودن حداقل نیمی از جامعه با مسائل و عوارض آن، به دلیل عدم موضع‌گیری سیاسی، انگ سطحی بودن و محافظه‌کارانه بودن به آن می‌زنند. البته نباید نادیده انگاشت که زمینه فعالیت بسیاری از کنشگران کمپین یک میلیون امضاء، صرفاً محدود به فعالیت در کمپین نیست ولی این گروه هیچ‌گاه کمپین را وسیله‌ای برای دستیابی به اهداف خاص مورد نظر خود قرار نمی‌دهند و بیش از این بر بار و هزینه دستیابی به مطالبات زنان نمی‌افزایند و قطعاً همین نگرش است که تا کنون موجب شده است که با وجود نگرش‌های گوناگون، کمپین از هم گسسته نشود و به راه خود در جهت نیل به اهداف حق طلبانه‌اش ادامه دهد.

امید است که با گذشت یک سال و نیم از فعالیت کمپین یک میلیون امضاء، اهداف و نیت کنشگران این جنبش بر همگان روشن شده باشد و جامعه روشنفکری با در نظر گرفتن اهداف و چهارچوب‌های مشخص و خواسته محور این جنبش، در جهت هر چه فراگیرتر شدن و موثرتر بودن در دستیابی به اهداف از پیش تعیین شده این جنبش نسبتاً نو پا، به نقد آن بپردازد.

آرش اقبالی

مطالعات مردان

مارس 9, 2008

الفشاید مهمترین نقشی که فمینیسم توانسته ایفا کند، حمایت کردن و بها دادن به نگرش های زنانه و به نوعی تقویت و تحکیم جایگاه آنها در مباحث تئوریک باشد، بطوریکه علیرغم تلاش های برخی منتقدان، پدیده‌ی فمینیسم در لایه های متفاوت زندگی و نظریه پردازی نفوذ کرده است و موجب تقویت و ای بسا حیات رشته های فرعی گوناگون با بازده بیشتر و عینیت نیرومند تر شده است. در کشور خود ما هم تلاش هایی در راستای تخریب فمینیسم، و نه تعریف و توصیف و نقد آن، صورت گرفته است که متاسفانه بدون تلاش برای شناخت صحیح این پدیده‌ی تاثیر گذار در سراسر لایه های مختلف زندگی، سعی در تخریب آن دارند. چاپ ترجمه هایی مغلوط با اشتباهاتی شگفت و نقد آنها با روشهایی مغلطه آمیز، نه تنها کمکی به مهار این اژدهای هفتاد سر(!) نخواهد کرد بلکه به نظر من مصداق بارز سر زیر برف فرو بردن است

بو اما یکی از رشته های فرعی که مستقیما تحت تاثیر فمینیسم و مباحث مطرح در آن حیات یافته است، رشته‌ی دانشگاهی «مطالعات مردان» است. این رشته که در دهه‌ی 1970 به‌صورت یک رشته‌ی دانشگاهی در بسیاری از دانشگاه ها ایجاد شد، به موضوعات حقوق مردان، سیاست، کوییر، جنسیت، نظریات فمینیستی، پدرشاهی و امثال آن می پردازد. در یک اظهار نظر نسبتا اغراق آمیز گفته میشود رشته‌ی مطالعات مردان که از دل جنبش های مردان سر برآورده است، به اندازه‌ی خود فمینیسم شعبه شعبه و پر شاخه و برگ است. میگویم اغراق آمیز به این دلیل که نظریات و نظریه پردازان این حوزه، چه به لحاظ قدمت تاریخ و چه از نظر کمیت وکیفیت آثار، به هیچ روی قابل مقایسه با فمینیسم نیستند. اما بطور کلی از دل مطالعات درباره‌ی مردان و مردانگی شش دیدگاه قابل تشخیص است: دیدگاه محافظه کارانه، دیدگاه طرفدار فمینیسم، دیدگاه حامی حقوقو مردان، دیدگاه معنوی، دیدگاه سوسیالیست و دیدگاه خاص ِ گروهی که البته به گفته‌ی کنت کلاتر باور همه‌ی این گرایش ها به شکلی زاییده‌ی واکنش به فمینیسم معاصر است.
جبیشتر متون معاصر در حوزه‌ی مطالعات مردان با نقد این فرض آغاز میکنند که صحبت درباره‌ی مردانگی به معنی زیر سوال بردن قدرت مردانگی است. چنانکه آنتونی ایستهوپ در کتاب«کارهایی که به عهده‌ی مردان است: اسطوره‌ی مردانگی در فرهنگ عامه» مینویسد : وقتش رسیده که سعی کنیم درباره‌ی مردانگی صحبت کنیم، درباره‌ی اینکه چیست و چه شیوه‌ی عملی دارد.تمرکز نویسنده بر مفهومی است که آنرا مردانگی مسلط یا مردانگی حاکم می نامد. اسطوره‌ی مردانگی که ناهم‌جنس خواه، ذاتی و خود پیدا است،خشن، ریاست‌مآب، مسلط برخود،فهیم، ناظر بر اوضاغ و امثال آن است. ایستهوپ در کتاب خود از این مسئله بحث میکند که مردانگی ساخته ای فرهنگی است و امری طبیعی، ذاتی، جهانشمول و عادی نیست و بسیار مردانگی های زیسته شده‌ی دیگری هم وجود دارد که در این قالب نمی‌گنجد

داین رویکردها مخالفان جدی هم دارند. که مردانگی را مجموعه رفتار و نگرش هایی می دانند که ساخته شده و یا طبیعی و ذاتی است. آنان حمله ی فمینیست ها به مردان را اشتباه می دانند و فمینیسم را خطر جدی برای خود(مردانگی) به شمار می‌آورند. این گروه ها با واکنشی تدافعی نسبت به فمینیسم مردان را تشویق می کنند تا برای زدودن تاثیر زنانگی که از هم‌جواری با زنان حاصل شده است، خودهای مردانه‌ی درون شان را دوباره کشف کنند. اساسا چنین فلسفه هایی خواهان تثبت مجدد هنجارهای سنتی مربوط به ناهمجنس خواهی، ازدواج و نقش های جنسیتی ملازم با آن هستند و خصلت هایی مانند پرخاشگری، خطرکردن و دغدغه های قدرت، پول و مقام را که خصلت هایی مردانه تلقی میشوند تشویق میکنند. از جمله متون کلیدی در این حوزه کتاب «جان آهنین» از رابرت بلای و «سلطان درون: دستیابی به سلطان در روان مرد» نوشته‌ی ر.مور و د.گلیت است

همین جا اشاره کنم که همه‌ی زنان فعال در مسئله‌ی حقوق و مسائل زنان هم الزاما روهیافتهای به اصطلاح فمینیستی ندارند و اتفاقا بسیاری از آنها از این واژه (فمینیسم) کراهت دارند، افرادی که بر نقش های سنتی زنان تاکید میکنند و ذاتگرایی را تشویق میکنند. بسیاری از آنها با تاکید بر خصلتهای ذاتا زنانه سعی در اثبات برتری زنان نسبت به مردان دارند و برخی نیز سعی در پاس‌داشت وظایف سنتا زنانه با تاکید بر معنویات، خانواده و تربیت فرزندان دارند که علی رغم فرار از عنوان فمینیسم به نظر من همگی زیر عنوان فمینیسم قابل بررسی می باشند. چراکه بدون استثنا به جایگاه فرو دست زنان در جامعه و فرهنگ معترض هستند اگرچه راهکارهای متفاوتی برای رفع تبعیض و بدست آوردن کرامت عرضه میکنند. تصور میکنم این مسئله در باره ی مطالعات مردان هم صدق میکند…همین شکسته شدن اسطوره ی مردانگی و سخن گفتن از آن،له یا علیه، خود نشانه ی خوبی هم برای زنان و هم برای مردان است
هدر کشور خود ما هم، اگرچه هنوز صحبت از مردانگی ترسناک به نظر می رسد اما به جرات میتوان گفت که حباب «ابهت مردانه» مدتهاست که برای زنان تحصیل کرده ترکیده است. در کشور ما هر دختری با ورود به دانشگاه و آشنایی با چند نفر از جنس مخالف، بسادگی متوجه خواهد شد که پسرها هم به اندازه‌ی دخترها ضعیف،حسود،خودنما، احساساتی، تاثیر پذیر و…هستند و اگرچه نه به اندازه‌ی دختران، اما به میزان قابل توجهی از نقشهایی که فرهنگ و جامعه‌ی سنتی برای آنها در نظر گرفته است ناراضی اند . در واقع به موازات نارضایتی و تغییر الگوهای فکری برای زنان و فراگیر شدن آن این اتفاقات در میان مردان هم روی داده است و نسبت به گذشته رشد چشمگیری را نشان می دهد.
خیلی از مردان هیچ تمایلی به اسب سواری ندارند و یا از بوی بدن اسب چندششان میشود؛ خیلی ها اصلا عرضه‌ی اسب سواری ندارند و یا حتی از اسب می ترسند؛ چه برسد که بخواهند سوار بر آن سراغ دختر زیبای منتظری بروند که در یک قلعه‌ی بلند اسیر است و تا بحال رنگ آفتاب و مهتاب را ندیده و نشسته تا آفتاب جمال یار خانه‌ی دلش را روشن کند

به نقل ازسایت مریم نصر اصفهانی