بودن زن انکار زن(بخش اول)

by

انسان زمانی «وجود» دارد که هستی داشته باشد؛ و شرط داشتن هستی، هویتی است با مختصات مستقل، که کاملا» قابل شناسایی باشد. قابل شناسایی از آن جنبه که بین «او» و «من» تفاوتی احساس شود. وجود انسانی را دیگری تعریف کردن، یعنی «انکار» او؛ یعنی او وجود ندارد، مگر با دیگری و در دیگری. تفاوت وجودی فردی که اینک مرده و تا دیروز زنده بوده در این است که فرد دیروز «وجود» داشته است؛ یا حداقل می توانسته وجود داشته باشد. وجود نه در معنای مادی ؛ بلکه در معنای هستی. مردگان مختصات قابل شناسایی، به طوری که متفاوت از دیگری باشند، ندارند: انسانی که هویت مستقلی نداشته باشد، یعنی بدون تعریف در دیگری، معنا داشته نداشته باشد، همانا مرده ایست که کالبد مادی زنده دارد. انسانی است که با خویشتن خویش بیگانه است. فرد بیگانه با خویشتن، نه معنایی در هستی جستجو می کند و نه می تواند خود را در هستی جستجو کند. انسان که خود نمودی از طبیعت است و همانا طبیعت محض است، معنایی از طبیعت نمی تواند برداشت کند، جز آنچه وابستگی اش به دستور می دهد. معنای هستی را در درون دیگری می جوید و خوشی و نا خوشی اش دیگریست.کالبدی است مادی که معنایی را جستجو نمی کند. انسانی که کر و کور و لال است و دست و پا ندارد و حتی حس لامسه هم ندارد، چیزی را در درون خود حس می کند که نیازی به اثبات ندارد. آن من درون، یعنی اولین حقیقت مسلم خویشتن خویش هر انسانی است: » من می دانم که هستم.» حس کردن «من»، بیش از هر چیزی اثبات بودن است. احساس رها شدن در فضای نا متناهی که فقط و فقط متلعق به من است. انسان بیگانه با خویشتن خویش نیز این من درون را می شناسد و درک می کند. تفاوت محتوایی من درون انسان بیگانه با خویشتن خویش، همان بیگانگی انسان با طبیعت، یعنی «خویشتن خویش محض»

است. انسان بیگانه با خود و طبیعت، یک معنا است در دو شکل و مرحله متفاوت. هستی او زمانی به منتهای پستی می رسد که با خویشتن و طبیعت به طور همزمان بیگانه شود؛ و ایندو بیگانگی گریزناپذیرند. زیرا لازمه بیگانگی انسان با طبیعت، بیگانگی با خویشتن خویش است، و لازمه بیگانگی انسان با خویشتن خویش، بیگانگی او با طبیعت است.

زن ایده آل تفکر مردسالار و مردباور، در مرد تعریف می شود. اصولا» مردانگی تعریفی فراتر از انسان پیدا می کند و هر آنچه به او نسبت داده می شود، چهره مثبتی از طبیعت است. انسان خود محصول و نمادی از طبیعت است و با این تعریف، طبیعت مردانه می شود. جهان مردانه یا نهایتاً گاهی زنان می شود. طبیعت که ورای جنسیت است، جنسیتی می شود. طبیعت مردانه، چهره مثبت او و طبیعت زنان چهره منفی او می شود: جهان خیر و شر نیز جنسیتی می شود. با این جهان بینی از واژه ها گرفته تا خلق و خو و رفتار انسانها و همه چیز جنسیتی می شود. جنسیت، اگر اولین معیار نباشد، بدون شک از اولین معیارهاست: زن ضعیف است؛ احساسی است؛ زود گول می خورد… راحتتر بگویم، او احمق است؛ بنابراین حق ندارد، نمی تواند، نباید….

جهان (طبیعت) بیگانه با انسان و انسان بیگانه با طبیعت ما، ملغمه وحشتناکی است از کلمات و معیارها و رفتارها و قانونهای متناقض. همه این تناقض ها زن را در حصاری گرفتار کرده اند که لازمه بیرون آمدن از آن، در ابتدا به رسمیت شناختن مختصاتی مستقل در هستی است. اولین قدم زن – به معنای عام کلمه- مبارزه درونی با انکار است؛ نه انکار توانش؛ بلکه انکار خود او. زن را در مرد تعریف کردن، یعنی انکار جنسیت او، خود او، من درونش، تایید محض عدم وجود او و بیگانگی اش با هستی. زن واقعیتی خارجی ندارد. او عینیت ملموس ندارد. همواره «با او» ، یعنی به عنوان همسر کسی یا دختر کسی یا مادر کسی، یعنی حتی در کودک تعریف می شود. و نیز «در او» تعریف می شود؛ یعنی به عنوان موجودی که نیاز به بودن کسی برای تعریف شدن در او دارد. این چنین است که رفقای عزیز ما فریاد برمی آورند: «بی شوهری در ایران خیانت است به قرآن.»

صدا فریاد قوی ای که قصد خفه کردنش را دارند به گوش می رسد: » من وجود دارم.»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: