Archive for مه 2008

نقد ذات مردسالاری و سانسور حوزه زنان(بخش سوم)

مه 29, 2008

بخش اول

بخش دوم

سانسور عمل، یعنی اجبار افراد به انجام عملی آزادانه و تحریف عمل، یعنی دروغ پردازی درباره انگیزشهای افراد در گردن نهادن به دستور قانون.

اهداف مختلف، وسیله تحقق خود را دیکته می کنند؛ همانطور که عرصه های مختلف شیوه های خود را تحمیل می کنند. عرصه ها و هدف ها همواره تغییر می کنند و رابطه ای دو سویه با وسیله ها و شیوه ها برقرار می کند. و گاهی صورت وسیله های و شیوه ها تبدیل به لفاظی هایی میشوند که عرصه ها و هدف های واقعی را می پوشانند. نظام ارزشی –و تا حدودی سیاسی- مردسالاری و –به طریق مشابه تمام نظامهای سانسور منش- نیز بنا به مقتضیات و حفظ منافعش گاهی تغییر موضع می دهد: «حق آزادی بیان به ظاهر محترم شمرده میشود؛ اما! یک اما بزرگ این شرط را نقض کرده و آنرا به حق مجردی بدون در نظر داشتن سایر وجوه آن تبدیل کرده و عملاً آنرا خنثی می کند. و آن چیزی نیست به جز «آزادی اراده و عمل». یعنی حق دارید بگویید، ولی حق ندارید عمل کنید!

(more…)

Advertisements

فاعل در مقابل فعل

مه 22, 2008

تو ادبيات ما اگر بگرديد كم نيستند ضرب المثل هايي كه اين معني را تدايي مي كند كه كسي كه خود فاعل فعلي است نبايد ديگران را به عدم انجام آن فعل تشويق كند. براي مثال رطب خورده كي كند منع رطب“. در اين ضرب المثل كه از روايتي منصوب به پيامبر اسلام مي باشد، بيان شده كه وقتي من خود اقدام خوردن خرما(رطب) كردم، ‌نمي توانم ديگران را به عدم انجام اين كار تشويق كنم.

البته اين فعل خوردن رطب چندان براي جامعه ايجاد مشكل نمي كند و نمي كرد ولي بعضي افعال هستن كه در جامعه چندان مورد استقبال قرار نمي گيرند و اين عدم استقبال گاهي چونان دردناك و مضر براي جامعه است كه حتا خود فاعلين مردم را به عدم انجام آن كار تشويق مي كنند، ‌به عنوان نمونه حتمن شما هم پزشكهايي را ديديد كه خودشان سيگار مي كشند و به همه ي بيماران خود توصيه مي كنند كه سيگار رو ترك كنند.

اين تقابل فاعل و فعل در مورد كميپن براي من رخ داد. چند روز پيش مردي همه ي ده مورد در خواستي كمپين را قبول و امضا كرد، در حالي كه خود داراي دو همسر بود و اين يعني فاعل در مقابل فعل. براي من و همه ي دوستانم جالب بود كه چطور مردي كه خود اقدام به انجام چنين عملي كرده به جمع كساني مي پيوندد كه اين عمل او را نكوهيده و نسبت به قانوني شدن عكس اين فعل اقدام مي كنند.

راستش دارم فكر مي كنم كه رطب خوده هم مي تواند منع رطب كند و چه بسا كه بهتر هم بتواند، چرا كه طعم رطبي كه او چشيده هرگز من و امثال من نچشيده ايم.

وقتي من از اين مرد پرسيدم: محمد آقا شما هم؟

پاسخ داد كه : “كار شما زيبا و درخور تحسين است كه براي رفع تبعيض فعاليت مي كنيد ولي هيچ يك از شما همانند من نمي فهميد كه اين عمل ممكن است چه عواقبي را داشته باشد.

من امروز از هر روز ديگري خوشحالترم و به اين امضا بيش از ديگر امضا هايي كه گرفتم افتخار مي كنم، خوشحالم چون فكر مي كنم امروز داشتن چنين تجربه هاي سطح آگاهي اجتماعي مردم را بالاتر برده تا جايي كه فاعل در مقابل فعل مي ايسته و براي اصلاح فعلش و فعل ديگران تلاش مي كند. خوشحالم چون يقين دارم كسي كه امضا كرده اين بار انجام فعلي را با آگاهي همراه كرده و در سدد اصلاح فعل گذشته ي خودش بر آماده.

امیر رشیدی

قلب مردسالاری ديگر نمی تپد

مه 19, 2008

تنها در جاده می راندم که نزدیک سربازخانه ای بر جاده دیدم سرباز لاغراندامی برای سوار شدن دست تکان می دهد. کمی جلوتر ایستادم و برای سوار کردنش دنده عقب گرفتم. نزدیک که شدم دیدم علاوه بر او که جوان لاغراندامی بود، دو نفر سرباز دیگر که برعکس او نسبتا تپل مپل هم بودند پریدند توی ماشین. راه نیافتاده سرباز لاغراندام که جلو نشسته بود گفت «ببخشیدا… اما اگه این دوستام هم لب جاده وای میستادن عمرا کسی سوارمون می کرد». با اینکه پای کلک در بین بود، اما به خاطر صداقتش در اعتراف اصلا چیزی به دل نگرفته و راه افتادم. باب صحبت که باز شد از خشونت محیط سربازخانه، بی رحمی در رفتارها و روابط بین سربازان و در نهایت نفرت انگیزی برخورد فرماندهان بی شعور و بی سوادشان گفتند. وقتی با گپ زدن کمی صمیمی شدیم، به ذهنم رسید که برگه های کمپین را برای امضا رو کنم؛ اما صحبت از برابری زنان با سربازی که مشغول خدمت در محیط خشن و مردسالار سربازخانه است… تازه سربازخانه ای وسط بر و بیابان… آن هم وقتی که به دلیل چندین ساعت رانندگی ذهنم کشش بحث و جدل را ندارد… به هر حال برای گسترش گفتمان برابری خواهانه هم که شده برگه ها را رو کردم. بعد از خواندن برگه ها اتفاقی افتاد که اصلا انتظار آنرا نداشتم. سرباز لاغراندام وسطهای جلد دوم جنس دوم دوبوار(بخش زن عاشق) بود که وقت های بیکاری در سربازخانه می خواندش و از آن لحظه به بعد کلی درباره تئوری های دوبوار درباره تفکیک جنس و جنسیت باهم حرف زدیم! تازه با شرکت همدلانه دو سرباز کپل مپل در بحث فمینیستی مان که طبعا به جنبش زنان و کمپین هم کشید. فکر کنم نیازی به توضیح نباشد که بدون هیچ چک و چانه ای سه امضا به امضاهای کمپین اضافه شد. آن هم علاوه بر حس بسیار شیرینی که یک کمپینی(من) خسته را همه جوره حسابی شارژ کرد؛ حس اینکه مردسالاری به شکل نمادینی از درون رو به پاشیدن است. چه نمادی بهتر از خوانده شدن کتاب جنس دوم دوبوار در یک سربازخانه دورافتاده؛ یعنی عمق جبهه مردسالاری…؟

یاشار گرمستانی

نقد ذات مردسالاری و سانسور حوزه زنان(بخش دوم)

مه 15, 2008

بخش اول

سانسور به دیگران دستور می دهد. معنی این دیگران یعنی «نیرویی قوی که از میان مردم برخواسته و بر آنها طبق نظر خود فرمان می راند.» عجب! از میان مردم ولی بالای سر مردم؟ وجود دیگران به معنای وجود «ما» است. مرز بندی بین ما و دیگران، مرز بندی بین منافع متضاد است. همین منافع متضاد است که یک «ما»ی اقلیت را در برابر «دیگران» اکثریت قرار داده: وجود سانسور به معنای تضاد منافع میان طبقات دارای قدرت و افراد زیر یوغ سانسور است. این «ما» کیست که خود را بالاتر از دیگران می داند؟ داعیه داران احترام به بشر درباره خود چه می گوید، وقتی جز خود، هیچ کس دیگری نمی تواند و نباید درباره او بگوید؟! سخن گفتن از خود بسیار سخت است؛ ولی برای کسی که بالای سر دیگریست، اگر غیر ممکن نباشد، حداقل برای رفیق مردسالار ما، همیشه توام با ریاست. خودآگاهی و خودشناسی مردسالاری همانا نابودی خودِ مردسالاری است. یعنی اعتراف به ذات اضافی و مزاحم کنونی اش. و به همین دلیل است که نقد ذات مردسالاری، خط قرمز اوست. زیرا ذات مزاحم و اضافی کنونی او را برملا می کند. سانسور نقد چه در شکل عملی و چه در شکل تئوریک آن که وابستگی مستقیمی به هم دارند، ترجمه عملی این بینش است که ذهن بیشعور شهروند، بر اثر خواندن یا دیدنِ نقدِ حتی نه علیه ما، که خلاف حرف ما، منحرف شده و از بایدها اندکی عدول کند. مزخرف گویی هایی از این دست نشان از یک چیز دارد: شهروند ما آن قابلیت بالقوه را دارد که با خواندن و یا دیدن نقد ما، از ما گریزان شود! بسیار خوب؛ حالا باید پاسخ داد او چرا با خواندن یا دیدن آن نقد از ما گریزان میشود؟ جواب از پیش آماده است: زیرا! و همین و بس! آیا این سانسور به آن معنا نیست که آنقدر ضعیفم که تصور می کنم با خواندن یا دیدن هر چیزی خارج از من، از من گریزان میشوند؟ منافع سانسور کننده ایجاب می کند که این توهم کاذب را ترویج دهد: سانسور و تحریف افراد و عقایدشان وضع را بهبود می بخشد و از نفوذ «شرها» جلوگیری می کند! به زبان بهتر میشود گفت سانسور و تحریف افراد و عقایدشان، منافع افراد ذی نفع را بهبود می بخشد؛ نه وضع مردم را. منافع مشترک تمام سانسورچی هایِ نماینده یِ طبقهِ ذی نفعِ، در جهل مردم و نا آگاهی مردم است: انسان اگر نداند مکتر نگران میشود!

(more…)

دو ميليون امضاء براي ايراني برابر

مه 12, 2008

اين روز ها، در رسانه ها و حتي از مردم، نام کمپين يک مليون امضاء را زياد مي شنوم، اما نه براي تغيير قوانين تبعيض آميز، بلكه براي خليج فارسي كه هميشه فارس بوده و خواهد ماند. با اين وجود، بسيار خوشحال هستم كه حركت زنان و مرداني كه خواستار حقوق برابر هستند، آن قدر بر گفتمان ديگر گروه هاي جامعه تاثير گذار بوده كه حتي آنهايي که جمع آوري امضا را براي تغيير به باد استهزا مي گرفتند، خود پرچمدار اين حركت براي اعتراض به كوگول شده اند.

گمان مي برم خليج فارس يا هر چيزي از تاريخ اين مرز پرگهر و هويت ملي ما نه تنها منافاتي با تلاش براي تغيير قوانين تبعيض آميز ندارد، بلكه در هم گره خورده است. اگر ذره اي دل در گرو اين آب و خاك داشته باشيم، به راحتي درك خواهيم كرد كه جمع آوري يک مليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيض آميز حركتي در راستاي هويت ملي ماست، زيرا براي زنان و مردان ايران تلاش مي كنيم. كمپينِ حقوق برابر هويت من است، همانگونه كه 2500 سال تاريخ برايم هويت ايجاد مي كند.

(more…)

حس شيرين

مه 9, 2008

تهران شهر بزرگي ست

شهري كه چه به لحاظ حجمي و چه به لحاظ تعداد افرادي كه در آن زندگي مي كنند بي همتا در ايران و از شلوغ ترين شهر ها در جهان است .

تهران پايتخت كشوري است به نام ايران كه حرف زدن از عقايد در آن به آساني نيست و با هر كلامي كه بگويي بايد انتظار هزاران هزار فيلتر و سد از براي انتشارش را داشته باشي

كمپين تغيير براي برابري حركتي است كه عمده فعاليت اش از براي جمع امضا از كساني است كه موافق تغيير قوانيني هستند كه در اصول كلي نظام حاكم بر ايران و البته تهران صراحتا عنوان شده است و بر عليه زنان مي باشد و اصطلاحا تبعيض آميز است.

كارشكني هاي زيادي بر سر راه اين حركت تابه حال صورت گرفته و خواهد گرفت

تعداد كساني كه در كمپين فعاليت دارند و به طور مداوم امضا مي گيرند شايد حتي يك صدم درصد جمعيت تهران هم نشود

با اين حال چه شيرين است لحظه اي كه در پاركي مي روي و با فردي براي امضا گرفتن حرف مي زني و آن كس نه تنها با قوانين آشنا ست و كمپين را مي شناسد كه خود بيانيه را امضا كرده است. آن هم نه كسي كه جاي مشخصي دارد بلكه كسي كه بسان مليون مليون انسان همتاي خودش در شهر زندگي مي كند و روزي در مسير حركتش با يكي از اعضاي كمپين برخورد كرده است و حال اين دوم بار است

اين چنين است كه مي توان در اين روزهاي بهاري آغاز سال جديد با اميدي دو چندان حتي با وجود تمام كارشكني هاي مسئولين ندا سر داد كه ما هستيم و فعال ما خواهان برابري هستيم و اين نشانه ي اثبات حضور ما در جامعه است و ما انكار نمي شويم

مسعود شکوری

کمپین، روز کارگر و امنیت ملی

مه 7, 2008

روز جمعه (6/2/87) در میدان آزادی دو نفر از اعضای کمیته پسران، پرچم این کمیته رو بالا نگه داشتن! و اونها کسی نبودن به جز «یاشار» و بنده، یعنی نویسنده این گزارش. «نازلی» هم اونجا حضور داشت که البته نمیدونم پرچم کدوم کمیته رو بالا نگه داشته بود! مدتها بود که ساعت 7 صبح نتوسته بودم خودمو به میدون آزادی برسونم؛ شاید نزدیک به 11 سال. بنابراین نتیجه میگیرم که یه اتفاق مهمی در پیش رو بوده که بنده بعد از یازده سال دوباره اینقدر همت از خودم نشون دادم! من از طرف یاشار حرف نمیزنم چون شاید اون هر روز اینقدر همت داره. در هر صورت بعد از یک ساعت معطلی، اتوبوس مجهزی که نمیدونم مربوط به بچه های ما میشد یا چپ ها اومد و مارو سوار کرد. دقیقاً نمی دونم در نهایت چند تا اتوبوس شد؛ ولی آخرای داستان به نظرم رسید که یه دویست نفری آدم دور هم جمع شده بودن. شور و شعف دوستان چپ که ماشاءالله وصف ناپذیر بود ما رو هم یواش یواش داشت جوگیر میکرد. خلاصه….

(more…)

گريه مرد/آبجیز

مه 2, 2008

یکی رو میشناختم، مث که اسمش علی بود

یا مث که نه خدایا رضا یا تقی بود

وقتی که پنج ساله شد، انگشت شستش برید

خون از دستش جاری شد، رنگ از رخسارش پرید

تا اومد اشک جمع بشه تو چشاش از فرط درد

مادرش گفت بغض نکن، ماشالله دیگه شدی مرد

مرد که گریه نمی کنه، مرد که گریه نمی کنه

علی یا مرتضی، یا تقی یا نوید

گریشو خوب نگه داشت، بغضشم نترکید

وقتی که ده ساله شد، یه روز توی مدرسه

افتاد زیر کتک معلم هندسه

تا اشک توی چشاش جمع شد، از خجالت و از درد

معلم سرش داد زد، مگه نیستی تو یک مرد

مرد که گریه نمی کنه، مرد که گریه نمی کنه

وقتی پسرک رسید به سن سخت بلوغ

دختر همسایشون، فکرشو می کرد شلوغ

یه روز که با دوچرخه گاز می داد جلوی اون

باباش سرش داد کشید، انقدر تند نرو حیوون

دختر همسایه با دوستاش بهش خندیدن

خوشبتانه اشکشو این بار دیگه ندیدن

مرد که گریه نمی کنه، مرد که گریه نمی کنه

چند سال گذشت و تقی، یا مرتضی یا علی

مردی شد و زن گرفت، زنشو دوست داشت

ولی زنش با ناراحتی می گفت:

تو بی احساسی، تا حالا نکردی یه گریه اساسی

زنش ازش جدا شد، رفت با یه مرد جوون

که واسش اشک می ریزه مثل یه رود روون

اون علی بیچاره، یا مرتضی یا حمید

از زور ناراحتی دیگه نفسش برید

مرد که گریه نمی کنه، مرد که گریه نمی کنه

لینکی برای شنیدن آهنگ گریه مرد