نقد ذات مردسالاری و سانسور حوزه زنان(بخش دوم)

by

بخش اول

سانسور به دیگران دستور می دهد. معنی این دیگران یعنی «نیرویی قوی که از میان مردم برخواسته و بر آنها طبق نظر خود فرمان می راند.» عجب! از میان مردم ولی بالای سر مردم؟ وجود دیگران به معنای وجود «ما» است. مرز بندی بین ما و دیگران، مرز بندی بین منافع متضاد است. همین منافع متضاد است که یک «ما»ی اقلیت را در برابر «دیگران» اکثریت قرار داده: وجود سانسور به معنای تضاد منافع میان طبقات دارای قدرت و افراد زیر یوغ سانسور است. این «ما» کیست که خود را بالاتر از دیگران می داند؟ داعیه داران احترام به بشر درباره خود چه می گوید، وقتی جز خود، هیچ کس دیگری نمی تواند و نباید درباره او بگوید؟! سخن گفتن از خود بسیار سخت است؛ ولی برای کسی که بالای سر دیگریست، اگر غیر ممکن نباشد، حداقل برای رفیق مردسالار ما، همیشه توام با ریاست. خودآگاهی و خودشناسی مردسالاری همانا نابودی خودِ مردسالاری است. یعنی اعتراف به ذات اضافی و مزاحم کنونی اش. و به همین دلیل است که نقد ذات مردسالاری، خط قرمز اوست. زیرا ذات مزاحم و اضافی کنونی او را برملا می کند. سانسور نقد چه در شکل عملی و چه در شکل تئوریک آن که وابستگی مستقیمی به هم دارند، ترجمه عملی این بینش است که ذهن بیشعور شهروند، بر اثر خواندن یا دیدنِ نقدِ حتی نه علیه ما، که خلاف حرف ما، منحرف شده و از بایدها اندکی عدول کند. مزخرف گویی هایی از این دست نشان از یک چیز دارد: شهروند ما آن قابلیت بالقوه را دارد که با خواندن و یا دیدن نقد ما، از ما گریزان شود! بسیار خوب؛ حالا باید پاسخ داد او چرا با خواندن یا دیدن آن نقد از ما گریزان میشود؟ جواب از پیش آماده است: زیرا! و همین و بس! آیا این سانسور به آن معنا نیست که آنقدر ضعیفم که تصور می کنم با خواندن یا دیدن هر چیزی خارج از من، از من گریزان میشوند؟ منافع سانسور کننده ایجاب می کند که این توهم کاذب را ترویج دهد: سانسور و تحریف افراد و عقایدشان وضع را بهبود می بخشد و از نفوذ «شرها» جلوگیری می کند! به زبان بهتر میشود گفت سانسور و تحریف افراد و عقایدشان، منافع افراد ذی نفع را بهبود می بخشد؛ نه وضع مردم را. منافع مشترک تمام سانسورچی هایِ نماینده یِ طبقهِ ذی نفعِ، در جهل مردم و نا آگاهی مردم است: انسان اگر نداند مکتر نگران میشود!

زمانی که آزادی یک نیاز درونی باشد، زیستنِ بدون آن، یعنی محرومیت از یک شرط اساسی حیات. اعتقاد به سانسور یعنی عدم فهم نیاز دورنی انسان. یعنی یک نیروی خارجی باید را، و نه ضرورت را به جامعه تحمیل می کند. اینک، آزادی اندیشه و بیان یک ضرورت است؛ ضرورتی درونی که وضع قانون آنرا خارجی و در نتیجه تحمیلی می کند؛ ضرورتی که به من می گوید «بیاموز تا آگاه باشی و قویتر و محکمتر بدانی چه میگویی» به عنوان یک باید ایدئولوژیک می گوید «باید محکم و قوی دفاع کنی بی آنکه بدانی!». ندانستن آغاز تنگ نظری است و تنگ نظری در اندیشه اگرچه به سرعت ایجاد می شود، از بین رفتنش بسیار وقتگیر است. تنگ نظری تا آن زمان که هست –به خصوص اگر در دولت باشد- همه را زیر سایه خود میگیرد. انسان بدون آنچه نیاز درونی اش شده ناقص است و این نقص نقص، کلید تداوم مردسالاری است. سانسور که بر علیه مردم به کار میرود، به ضد خود سانسور کننده تبدیل میشود. عده کمی از سانسور چی ها «نمی دانند که نمی دانند» و در این توهم هستند که «می دانند که می دانند»! این یعنی جهل طبقه دارای قدرت؛ و جهل با زور و ایجاد وحشت تداوم می یابد.

محدود کردن اندیشه در هر شکل آن، یعنی نفی درون انسان و توهین به شعور و روابط درونی و برونی او. شعور نخستین چیزی است که سانسور به مبارزه آن میرود: شما شعور کافی ندارید! بگذارید آنرا به شما نشان دهم. شعور یعنی من! فردیت انسان بر اساس اندیشه اش و نگاه خاص اش به هستی شکل میگیرد. عمل، برآمده از فردیت است؛ فردیتی که گاهی از خارج از من، و تحمیل شده بر من است. سانسور، فردیت -و یکی از وجوه آن یعنی شعور- را محدود می کند و حقوق شهروندی را از یکی از اصلی ترین بخشهایش ساقط می کند. یعنی از جایی که فرد به عنوان یک خود شکل میگیرد. سانسور مردسالارانه فردیت انسانها را با ارزشهایش نشانه گرفته است و برای حفظ خود، فردیت را نقض و نفی می کند. حفظ ارزشهای مردسالاری میسر نیست جز با وجود قوانین محدود کننده نقد، که خود را و به خصوص ذاتش را مصون از نقد بدارد. وجود قانون محدود کننده اندیشه، نقض صریح برابری است؛ زیرا هر کس با اندیشه مورد تایید سانسور کننده همسوست، مصون از قهر نهادهای اوست. هر آنکه خلاف آن اندیشه است، مورد و موضوع قهر است. بنابراین ادعای برابری انسانها بدون احترام کامل به اندیشه و قبول رسمیت آن، معنا نمی یابد. هر کس از دایره اندیشه مردسالاری خارج میشود، ذاتاً بد تلقی میشود. حتی اگر انسانی ترین اندیشه ها را داشته باشد. همانطور که اندیشه در شکل عملی اش عینیتی خارجی دارد، محدود کردن اندیشه به وسیله سانسور نیر عینیتی دارد. داستان اجباری کردن چادر در برخی دانشگاه ها و مقاومت در برابر آن –که نمودی از نقد عملی مردسالاری است-، وجهی و نشانی از حضور اندیشه ی سانسورگرِ مردسالارانه ای دارد که شعور شهروندان را تحریف می کند.

مخالفت با آزادی اندیشه یک وجه بسیار مهم از آزادی به مفهوم عام و کلی آن است. زیار محدودیت اندیشه –رفتار و غیره- منافع افراد خاصی از جامعه را تامین می کند و بیانگر شیوه زیست عده ای خاص از افراد جامعه است. بی ربط نخواهد بود اگر بگوییم آزادی آزادی اندیشه اگر اولین معیارِ آزادی نباشد، جز اولین معیارهای آزادی و آزادگی انسان است. بنابراین سانسور اندیشه ها و افراد، بیانگر منافع طبقه ای خاص است که منفعتی (یا شاید مطلوبیتی؟!) از این جهت عایدش میشود. سود سانسور و تحریف زنان، و تلاش حداکثری برای عقبگرد جامعه از آنِ کیست؟

مردسالاری که داعیه حفاظت از اخلاق و آزادی را –هر بار یه یک نام- دارد، حداقل در شکل ایرانی آن –که به ناچار وارد سیاست نیز شده- فرض اولیه را بر این قرار می دهد که همه با او موافقند. اگر کسی چه در حوزه اندیشه و چه در حوزه عمل پا را از این فرض فراتر گذارد، لایق احترام نیست: «از ارایه خدمات به خواهران بد حجاب معذوریم.» این جمله بیانگر نهایت سانسور نه فقط زنان، که انسان است. یعنی ما فقط به کسانی خدمات ارایه می دهیم که یا با عقاید ما همسو باشند یا ادای همسو بودن با ما را در آورند؛ یعنی شهروندان طفل صغیری هستند که یا با ما هستند که حق است و یا غیر ما؛ که البته برای آنکه همانند گفته های (گافهای!) پرزیدنت جورج بوش صحبت نکنیم می گوییم غیر ما و نه علیه ما! همین افرادِ غیر ما، اصولاً انسان نیستند که بخواهیم خدماتی به آنها ارایه دهیم. ایراد اندیشه هایی که اخلاق مورد تایید خود را ذاتی و ابدی می دانند در این است که خود را تنها عقیده مجاز و محترم می دانند و بدینسان هر چیزی خارج از خود را سرکوب می کنند. این همان توهین به شعور ماست. اگر امروز از ارایه خدمات به خواهران بد حجاب معذورند، فردا معذورِ برادرانِ مخالفِ ارزشهایِ مردسالارانه نیز خواهند شد!

فرض اولیه قانونها، مجازات افراد خاطی است ) در حالیکه روح قانون چنین نیست). افراد به دو دسته خوب و بد تقسیم می شوند. قانون ما به اصطلاح بر پایه کشف و پرورش استعدادهای ایرانی و ملی تنظیم شده است (حداقل یکی از ادعاهاست!). ولی درست در جهت عکس آن، یعنی تحقیر شعور و فهم اجزای این ملت –یعنی مردمان آن- نگاشته شده! احترام ما به قانون مردسالارانه، عین تحقیر و بی احترامی به خودمان است. زیرا قانون اولین معیار مرا، یعنی انسان بودنم را تحقیر کرده است. شخصیت مرا قربانی قانونش و احترام گذایی به آن کرده و آنرا خواستار است. همه شخصیت و وجود و انسانیت من تا جایی معنا دارد و باید معنا داشته باشد که به تحقیر آنها تن دهم. احترام به آن عین تحقیر خودم است. اینجا احترام، احترام نمی آورد. احترامم، سکوت من است و سکوتم، آغاز حقارتم است. اعتراض ما -و این تفاوت دارد با اغتشاش و هرج و مرج طلبی- نشانه آغاز فهم ما نسبت به این مسئله است که «توهین به شخصیت هر شهروند، توهین به من نیز هست و قابلیت بالقوه ای برای تبدیل شدن به سدی در برابر همه و از جمله من دارد.» کمپین برای من، آغاز مبارزه ای دیگر، با روشی دیگر و به گونه ای مسالمت آمیز، بر علیه تحقیرم بوده است.

سانسور از این هم فراتر میرود: ما نه به واسطه عمل و حتی نظرمان، که به واسطه نظرمان نسبت به اعمال به اصطلاح قانونی آنها سنجیده میشویم. اگر با گشت ارشاد مخالفت کنیم (با هر دلیلی) یعنی مرتد و اراذل و اوباشیم! حتی اگر مخالفتمان با رفتار آنها در میدان هفتم تیر باشد. هر چند که -خدا رو شکر!- حداقل این رفتار ماموران گشت ارشاد غیر قانونی خوانده شد؛ولی همین قانون، اختیارِ تعیینِ سلامتِ کیفیتِ رفتار و تفسیر شخصی از رفتار دیگران را به او می دهد. و همه میدانیم که تفسیر شخصی مجری قانونی در هیبت گشت ارشاد گرفته تا اتهاماتی از قبیل اقدام علیه امنیت ملی توسط فعالان حقوق زن، حداقل تا کنون خلاف قانون تلقی نشده! هر اندازه که ما همه روزه تفسیرها و سلیقه های شخصی آنها را ببینیم. از ما می خواهند به آنها اعتماد کنیم، در حالیکه به شخصی ترین بخشهای زندگیمان –مثلاً نظرمان نسبت به رفتار آنها- هم اطمینان ندارند: اعتماد یک سویه ای از جنس تکبر مردسالارانه. از ما می خواهند که به آنها اطمینان داشته باشیم که تفسیرهای شخصی آنها از سر حفظ منافع اکثریت است. اکثریتی که معلوم نیست کجا هستند؟ شاید در آسمانها! اشتباهات ما مردم با زندان پاسخ داده میشود؛ اما اشتباه مقامات مسول در تحقیر ما، با یک معذرت خواهی خشک خالی و جالب اینکه اکثراً آنهم دریغ میشود.

وظایف ما، هر بار به یک نام –یکبار به نام وظایف ملی، بار دیگری شرعی و دگر بار فرهنگی و غیره به ما خورانده میشود و- از یک توقع به یک دستور تبدیل می شود: اگر توقع مرا مرا برآورده نسازی تو را همانند انگلی مزاحم له خواهم کرد. صحت این توقع، یعنی آنچه تایید و ابلاغ می کنند، به هیچ عنوان نباید مورد تردید قرار گیرد! باید پرسید صلاحیت اینکه چیزی را تایید و ابلاغ کنید که «نقدناپذیر به ذات» باشد را از کجا کسب کرده اید؟ از میان خود! یعنی خود تایید کننده خود هستید؟! شاید با نظر ما و از میان ما؛ و اگر ما نتوانیم نظر خود را که گاهی نقد به ذات است بیان کنیم، شما از طرف چه کسی منصوب شده و نماینده که هستید؟! حتماً فقط و فقط از طرف موافقان. از سویی دستوری که ما مردم (منصوب کنندگان) می دهیم و باید بدهیم به یک توقع فرو کاسته میشود: لطفاً ما را سانسور و تحریف نکنید! اگر عدم اجرای دستور جرم است، عدم اجرای توقع جرم نیست. مردم را از متوقعانی که باید دستور بدهند، به سطح افراد صغیر تنزل داده، حق نقد را از آنها سلب کرده و به تصور خودشان در میان لایه های مختلف مردم نفوذ کرده اند! تصور پوچ دیگری شکل میگیرد: سرکوب نظرات دیگران را که به عدم نظارت و اعتراض ختم میشود، با مردمی شدن و رضایت آنها اشتباه میگیرند. سکوت همیشه به معنای رضایت نیست.

ما اجازه داریم درباره هر چه بهتر انجام دادن تصمیمات این قدرت بالای سرمان نظر دهیم. و البته بین خودمان باشد، با تصدیق کلی و احیاناً طبق آمار یک هزارم درصد به برخی رفتارها، آنهم به قسمتی از این برخی رفتارها نقدهایی وارد است! نقد ما از جهت تایید کلی وارد است و نه نقد ذات. هر چه هست آنها هستند و قوانینشان و ما کودکی صغیر و نادان. احترام یک طرفه از ما و تحقیر یک طرفه از آنها؛ این شعار دولتهای سانسور منش است.

ادامه دارد

سياوش خدايي

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: