بایگانی نویسنده

مردسالاری شمشير دودَم(بخش آخر)

ژوئن 2, 2008

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم

بد نیست این نکته را هم از نظر دور نداشته باشیم که مساله سکس و خود رابطه دو مقوله منفک از هم نیستند و روی هم تاثیرات مقابل زیادی می گذارند. می توان به گفته های خانم دوبوار اشاره کرد که در جایی به این موضوع اذعان داشته که بسیاری از زنان در طی پروسه رانده شدن به درون کلیشه زنانگی و ابژه شدن به جایی می رسند که سکس اول خود را به شکل پروسه سوراخ شدن می بینند. و پس از این اتفاق در ادامه دو رویکرد می توان متصور بود: یا تنفری شدید نسبت به شریک جنسی یا عشقی مازوخیستیک. آیا هیچکدام از این دو شق آنچیزی است که مطلوب روان توی مرد به عنوان طرف مقابل است؟ آیا اینکه مجبور باشی خود را به عنوان سوراخ کننده در یک رابطه -آن هم رابطه ای که قرار است برایت حامل آرامش و لذت باشد- ایده آل ذهنیت انسانی است؟ آیا عشقی مازوخیستیک که تو هم در آن ناخودآگاه در مقابل ذهنیت مازوخیستیک، از هویت جنسی ات عاری می شوی، آن چیزی است که برای ارضای روان جنسی ات جواب می دهد؟ بدیهی است ذهنیت یک بعدی خود سوژه بینِ تو به عنوان یک مرد در کنار مردان دیگر نقشی کلیدی در بوجود آمدن این مُحاق ایفا می کند.

به نظر زیبایی شناسی مردسالارانه از دیگر حوزه هایی است که می توان به وضوح سرکوب شدن مردان توسط مردسالاری را در آن دید. در واقع مشکل بی ارزشی مرد از بُعد سکسوال عینا در زیبایی شناسی مردسالارانه هم خودنمایی می کند. مرد ایدئولوژیک موجود در کلیشه های اولیه ابژه نیست که زیبایی اصولا بر او حمل شود. مرد در ایدئولوژِی مردسالار سوژه ای است که فقط زیبایی را درباره دیگر ابژه ها از جمله زن تعریف می کند؛ مرد قاضی است. پس نمی تواند محمولی برای صفت زیبایی باشد. همانطور که ترازودار نمی تواند هم میله وسط میزان را در دست بگیرد هم خود روی کفه بنشیند. البته مشکل اینجا است که این مساله در بدویت صرفا ذهنی شکل گیری زیبایی شناسی ما است. اما به احتمال قریب یه یقین بعدها در دنیای واقعی با زنهای که عملا سوژه اند روبرو می شویم و آنان(و حتی خودمان) بر اساس زیبایی شناسی شکل گرفته پیشینی، تن ماده را ملاک زیبایی گرفته و در نتیجه تن نر قرینه آن یعنی نا زیبا می شود. در نهایت نیاز روانی ما مردان به زیبا دیده شدن(حتی در نگاه خودمان) چه در بعد سکسوال چه در ابعاد دیگر، توسط فشار ایدئولوژیک مردسالاری در پروسه شکل گیری زیبایی شناسیمان، سرکوب می شود.

آنچه واضح است آن است که مردان نیز آنجایی که با زنان مواجه می شوند دچار رنجهایی عدیده می شوند که با تصور برنده بودن مترتب بر سوژگی نمی خواند. از طرف دیگر فردیت ضد قدرت نمی تواند به این راحتی زیر بار این برود که نظام چندوجهی سرکوب که معمولا برای توجیه عادی بودن برنده بودن اقلیتی در برابر توده عوام، گفتمان سازی می کند، در یکی از جنبه هایش نیمی از بشریت(که شامل توده ها هم می شود) را بدون اینکه ذاتش دچار تزلزل شود، برنده بی انگارد. پس باید دوباره در همه تفکیک ها و ارزش گذاری شک کرد و بطور ناخودآگاه اسیر نظام ارزش گزاری آن نشد. همه می دانند سربازان نظام های سرکوب خود سرکوب شده ترین فردیت هایند. سرکوب شده گانی که علاوه بر سرکوب مستقیم دچار مسخ که سرکوبی عمیق تر است می شوند. زخم می خورند و حتی نمی دانند به کدامین سمت انگشت اتهام خود را به درستی نشانه روند. ساختار قدرت با هژمونی گفتمانی اش شفاف شده و انگشت اتهامی که باید طبعا به سمت خودش نشانه رفته باشد را تبدیل به انگشت اتهام به سمت دسته دیگری از انسانها(زنان) که از سمت دیگر به درستی آنرا نشانه رفته اند، می کند. شاید اینجا انتقاد شود که قدرت شفاف شده دیگر توهمی بیش نیست. اما نکته اینجاست که از طرف دیگر(سمت زنان) قدرت شفاف نیست(درست به مانند شیشه رفلکس) و می توان با نگاه از آن سمت به وجودش پی برد. اینجا جایی است که ما مردان دردمند نیاز به همفکری و همراهی بیشتر و بیشتر با زنان فمینیست داریم. آنها همانطور که تا کنون اینگونه بوده وجود آنرا برای ما عیان می کنند و در مرحله بعد کافی است ما خودمان به درون نگری پرداخته و نقش آنرا در رنجه های روانمان بیابیم.

پایان

یاشار گرمستانی

Advertisements

قلب مردسالاری ديگر نمی تپد

مه 19, 2008

تنها در جاده می راندم که نزدیک سربازخانه ای بر جاده دیدم سرباز لاغراندامی برای سوار شدن دست تکان می دهد. کمی جلوتر ایستادم و برای سوار کردنش دنده عقب گرفتم. نزدیک که شدم دیدم علاوه بر او که جوان لاغراندامی بود، دو نفر سرباز دیگر که برعکس او نسبتا تپل مپل هم بودند پریدند توی ماشین. راه نیافتاده سرباز لاغراندام که جلو نشسته بود گفت «ببخشیدا… اما اگه این دوستام هم لب جاده وای میستادن عمرا کسی سوارمون می کرد». با اینکه پای کلک در بین بود، اما به خاطر صداقتش در اعتراف اصلا چیزی به دل نگرفته و راه افتادم. باب صحبت که باز شد از خشونت محیط سربازخانه، بی رحمی در رفتارها و روابط بین سربازان و در نهایت نفرت انگیزی برخورد فرماندهان بی شعور و بی سوادشان گفتند. وقتی با گپ زدن کمی صمیمی شدیم، به ذهنم رسید که برگه های کمپین را برای امضا رو کنم؛ اما صحبت از برابری زنان با سربازی که مشغول خدمت در محیط خشن و مردسالار سربازخانه است… تازه سربازخانه ای وسط بر و بیابان… آن هم وقتی که به دلیل چندین ساعت رانندگی ذهنم کشش بحث و جدل را ندارد… به هر حال برای گسترش گفتمان برابری خواهانه هم که شده برگه ها را رو کردم. بعد از خواندن برگه ها اتفاقی افتاد که اصلا انتظار آنرا نداشتم. سرباز لاغراندام وسطهای جلد دوم جنس دوم دوبوار(بخش زن عاشق) بود که وقت های بیکاری در سربازخانه می خواندش و از آن لحظه به بعد کلی درباره تئوری های دوبوار درباره تفکیک جنس و جنسیت باهم حرف زدیم! تازه با شرکت همدلانه دو سرباز کپل مپل در بحث فمینیستی مان که طبعا به جنبش زنان و کمپین هم کشید. فکر کنم نیازی به توضیح نباشد که بدون هیچ چک و چانه ای سه امضا به امضاهای کمپین اضافه شد. آن هم علاوه بر حس بسیار شیرینی که یک کمپینی(من) خسته را همه جوره حسابی شارژ کرد؛ حس اینکه مردسالاری به شکل نمادینی از درون رو به پاشیدن است. چه نمادی بهتر از خوانده شدن کتاب جنس دوم دوبوار در یک سربازخانه دورافتاده؛ یعنی عمق جبهه مردسالاری…؟

یاشار گرمستانی

مردسالاری شمشير دو دَم(بخش سوم)

آوریل 23, 2008

لینک بخش اول

لینک بخش دوم

یکی دیگر از نمودهای درد خود سوژه بینی مطلق در سکس بروز پیدا می کند. سکسی که با وجود شواهد ارگانیک(ارگاسم زنانه) فعلی مشترک است که قرار است در آن هردو طرف هم نقش سوژه هم نقش ابژه را بازی کنند و قرار است این پروسه مجموعه ای لذت بخش شود. اگر قرار بود از نظر ارگانیک تفکیک مشخصی بین سوژه و ابژه باشد هیچ نیازی به لذت زنانه که نمود بارز آن در ارگاسم ارگانیک آنها مشاهده می شود، نمی بود؛ چرا که کارکرد تولید مثلی سکس بدون آن هم تامین می شد. همانطور که در مورد زنان ختنه شده تامین می شود. پس آنچه شواهد ارگانیک به ما می دهد آن است که سکس فعلی است که هردو طرف قرار است طرف مقابل را برای رسیدن به ارگاسم ابژه کنند و طبعا برای منقص نشدن عیششان این ابژه شدن هم خود باید مایه لذت باشد. روان جنسی ما هم در این زمینه بطور طبیعی تابع بدن ما است. در حالی که در پروسه تربیت روانی جنسی کلیشه هایی به ذهن ما تزرق می شوند که لذت مردانه با زنانه متفاوت است. یکی بر فاعلیت سوار است و دیگری بر انفعال. برای تقویت این روند از دو گرایش نامربوط به این مساله نیز سو استفاده شده است: تقویت مازوخیسم افراطی در زنان و سادیسم افراطی در مردان. گذشته از همه این جریاناتی که سرکوب روانی بوجود می آورد آنچه واضح است دردهای معمولا مزمن و غیرقابل بیانی است که چنین دفرمگی هایی در روان انسان موجب آن می شود. یکی از بزرگترین دلایل شکایت عده کثیری از مردان از روابط جنسی شان می تواند به همین مساله برگردد. روان همه انسانها از جمله مردان برای رسیدن به لذت واقعی نیاز به حداقلی از ابژکتیویته دارد. چیزی که ما مردان بدان دسترسی نداریم. تحریک نمی شویم چون روانمان آن سیگنالهای لازم برای تحریک را دریافت نکرده است. در اعماق روانمان می خواهیم در همان حین که فاعل سکس ایم، مفعول هم باشیم؛ اما ناخودآگاهمان یاری نمی کند. این جریان جریانی است که معکوس آن زنان را دچار مشکلات عدیده جنسی کرده است. دردناک اینجا است که ذهنیت مردانه سوژه محور تنها می تواند دیگران را ابزار لذت کند و نمی تواند زیر بار این برود که ابزار لذت شود؛ ابزار لذت شدنی که خود از عوامل مهم لذت جنسی و سکس مناسب و کامل است.

مشکل زود انزالی و کم توانی مردان در سکس را می توان از این دیدگاه تحلیل کرد که آنجایی که سوبژکتیویته لحظه ای خاموش می شود و جایی است که در شرایط طبیعی می توان بار را بر دوش لذت معکوس(مفعولیت انداخت)، در شرایط دِفُرمه فعلی، جایگزینی برایش در دست روان مردانه نیست که آن فعل و انفعال لذت بخش را امتداد بدهد. به علاوه ذهنیت سوبژکتیو مردانه هدف محور است و چه هدف ارگانیکی مناسب تر از انزال برای تطبیق بر هدف در دوگانه غیر هم ارزش هدف-مسیر. اینجا جایی است که جای خالی انفعال لازم برای لذت از مسیر به شدت توی ذوق می زند. شاید فقط به دلیل همین انطباق هدف بر ارگاسم، ادامه فرآیند سکس بعد از ارگاسم دچار مشکل می شود. از نظر بیولوژیک ثابت شده که نقطه ارگاسم لزوما بر نقطه اتمام نعوظ منطبق نیست وشاید اگر ذهنیت پایان مسیر(سکس) در رسیدن به هدف(ارگاسم)، برای مردان ذهنیتی پیشینی نبود، اصولا مشکلی به نام زود انزالی اینگونه گسترده نمی بود؛ چرا که ایراد اصلی زود انزالی خود انزال نیست بلکه از بین رفتن ارکشن لازم برای ادامه سکس است. و شاید اگر ارگاسم را بی ارتباط به فعل و انفعال سکس می دیدیم، مشاله حل بود. دردناک اینجا است که اینگونه نیست که این قلب مفاهیم بتواند روان جنسی مارا گمراه کند؛ وقتی در فعل و انفعالی چند دقیقه ایِ یک طرفه به ارگاسم رسیدی و روانت دیگر ادامه را متصور نبود، افسردگی مردانه آغاز می شود. افسردگی ناشی از ناکارآمدی جنسی که تا شکل های اگزجره وطنزآمیزی مثل شماتت خود به دلیل سایز آلت یا زود انزالی پیش می رود. با مزه اینجا است که این موضوعات به نظر عینی خود با مسائل روانی به شدت در ارتباط اند و می توانند با تلقین های ناشی از ضعف کوچک اولیه ای وارد چرخه تشدید شوند.

مساله دیگر بری شدن بدن مرد از ارزش سکسوال است. سوژه قابل ارزش گذاری نیست؛ بلکه ارزش گذار مطلق است. و هر عنصری برای اینکه بتواند ارزشمند بودن خود در جمع را حس کند، نیاز به خود ابژه بینی دارد. به نظر نیاز به ارزشمند بودن از دید دیگران که در همه ابعاد دیگر روانی بشر هم نیازی حیاتی است، در سکس هم باید ارضا شود. نیازی روانی که درباره مردها دراز مدتی –شاید به طول سیطره مطلق مردسالاری بر جامعه بشری- است تامین نشده. چنانکه شاید ما درد می کشیم؛ طعم عدم رضایت همیشه زیر زبان مان است؛ زنان را بی دلیل و بی ربط مورد عتاب و خطاب قرار می دهیم اما کلیشه های مستولی بر ذهن مردانه حتی اجازه نمی دهند تصور کنیم علت اصلی همه اینها چیست. از عواقب دیگر عاری شدن بدن مرد از ارزش سکسوال، کالا شدن سکس است. چیزی که دامنگیر هر دو جنس می شود. مرد برای رسیدن به سکس زن باید چیزی فرای سکس خود(که فاقد ارزش به حساب می آید) چه مادی چه معنوی بپردازد. از طرفی زن و بدن او در این پروسه کالا می شود (که این هم حالت مطلوبی برای زنان به عنوان انسان نیست) از طرف دیگر مرد فشار مضاعفی را حال چه مالی چه معنوی برای بدست آورد سکس به عنوان فاکتوری حیاتی برای زندگی متحمل می شود؛ معامله ای دو سر باخت…

ادامه دارد

یاشار گرمستانی

يک سوزن به خود يک جوال دوز به ديگران

آوریل 13, 2008

عید امسال با یک تور به مدت چند روز رفته بودم ایران گردی. طبعا دفترچه و برگه بیانیه به تعداد لازم برداشتم تا از فرصت پیش آمده استفاده کمپینی هم بکنم. در فرصتی برگه را به یک زوج سی سی و پنج ساله دادم تا آنرا امضا کنند که با یکی از حالات کلیشه ای که در برخورد با مردان زیاد پیش می آید، مواجه شدم: بعد امضای بی چون و چرای زن، شوهر با وجود اعتراض همسرش «مخالفت با چند همسری مردان» را مستثنی کرده و بیانیه را امضا کرد. من هم که دیدم زن و مرد مورد نظر نرم نرمک دارند وارد مجادله می شوند و اوضاع بحرانی است، صحنه را به سرعت ترک کردم. روز بعد توی اتوبوس نشسته بودیم که مرد که اتفاقا پشت سر من نشسته بود و صدای بحث او و زنش را بدون اینکه بدانم سر چیست می شنیدم، زد روی شانه ام و به شوخی جدی گفت که زنش کچلش کرده و همه این آتیش ها از گور من بلند می شود. من هم در جواب به یک لبخند دوستانه اکتفا کردم.

آخرهای سفر برنامه قرار بر این شد که بازی ای کنیم بدین شکل که هرکس یک حکم بنویسد و بریزیم در یک ظرف و بطور رندم احکام را از آن در بیاوریم و هرکس حکمی به او افتاد بی قید و شرط گردن نهد. خلاصه نوبت زن و شوهر مورد بحث رسید و قرعه زن چنین آمد:»باید اس ام اس های روی گوشی صاحب رای برای همه به صدای بلند خوانده شود». مجری احکام که لیدر تورمان هم می شد گوشی خانم را گرفت و بعد از یکی دو اس ام اس احوال پرسی رسید به اس ام اس فردی که از اسمش پیدا بود مذکر است. محتوای آن چیزی بود در این مایه ها:»عزیزم دلم برایت تنگ شده. کی بر می گردی؟ اومدی زنگ بزن حتما یه قراری بذاریم.» شاید اگر شوهر مورد بحث نمی رفت روی یک صندلی دیگر بنشیند و تا آخر سفر حداقل یک بار با همسرش دیده می شد، امکانش بود که تحلیل دیگری کرد اما… من هیچ حکم خاصی صادر نمی کنم ولی توجه به این نکته بد نیست که قبل از صادر کردن یک رای برای دیگران لحظه ای خود را جای آنها تصور کنیم و ببینیم آیا خودمان تاب کشیدن شمه ای از آنچه مثل آب خوردن دیگران را محکوم به کشیدن آن می کنیم، را داریم؟

یاشار گرمستانی

مرسالاری شمشير دو دَم(بخش دوم)

مارس 30, 2008

لینک بخش اول

برای روشن تر شدن بحث بد نیست به مثالهای ملموس تری پرداخته شود. تا کنون از خود سوال کرده اید که در یک رابطه کلیشه ای بین شما و یک زن آیا از این جایگاه سوژه و همواره سوژه خود راضی هستید؟ سوژه مطلق بودن یعنی مسئول مطلق بودن؛ یعنی به دلیل هر مشکلی رجوع کردن به خود؛ یعنی ساعت ها و روزها غرق در تفکر شدن برای کامیابی یا فرار از شکست در یک رابطه. یعنی سرزنش مطلق شما توسط خودتان و دیگران به دلیل شکست در یک رابطه. معمولا بزرگ شدن مفهوم انتزاعی «رابطه» فرای حضور سوبژکتیو دو فرد هم از عوارض همین نگاه است. وقتی فردیت طرف مقابل به عنوان پیش فرض نفی شده، شما همواره با رابطه طرفید. به همین دلیل، بر اساس تجارب خود در روابط قبلی -که به دلیل ثابت بودن دو مفهوم موضوعیت دار حاضر(شمای مذکر و رابطه به خودی خود) در نظرتان، تجاربی کمابیش یکسانند- دست به استقرا می زنید. از طرفی این ذهنیت پوزیتیویستی، پروسه شراکت جنسی شما با یک نفر را تبدیل به مشغولیت سنگین ذهنی فردی می کند؛ از طرف دیگر طرف مقابل شما هم که به هر حال به دلیل انسان بودن نمی تواند یک ابژه مطلق باشد، همیشه محاسبات شما را دچار اشکال کرده و فضاحت به بار می آید. باز هم بعد از شکست، کلیشه های ذهنی شما با نادیده گرفتن سوبژکتیویته طرف مقابل می تواند ابتدا موجب شوک و گیجی و در نهایت مسبّب اتلاف شدید زمان و انرژی برای برپا ساختن تئوری جدید و بی فایده دیگری شود. روزها و ماه ها و سالها درد خودکم بینی، حس ناتوانی روحی، دست و پا زدن در گِل و لای افکار و تحلیل های بیهوده، تنها و تنها به دلیل نقش غالب کلیشه ی «مرد منطبق بر سوژه» در ذهن به اصطلاح مردانه. ذهن مردانه در یک رابطه همیشه در خود به دنبال مشکل می گردد چرا که در ذهنیت مردانه اش نمی گنجد که یک رابطه نتیجه تاثیرگذاری مشترک دو نفر است. بسیار محتمل است جواب بسیاری از سوالهای زجرآور و مبهمی که برای مردان در رابطه ها پیش می آید، نه در خواستها، نیات، ذهنیات و رفتارهای خود، بلکه وابسته به نقش سوبژکتیو طرف مقابل در رابطه باشد. بسیاری از اوقات داستان بسیار مضحک می شود. ما مردان خودمان طرف را به موقعیتی هل می دهیم که ما را مسئول چیزهایی بداند که اصولا نمی توانیم در آنها دخالتی داشته باشیم:

روزهایی را فرض کنید (برای اکثر ما پیش آمده) که با طرف مقابل نشسته ایم و و او ناراحت است. یک بار اشاره می کنیم که مشکل چیست؟ جواب می شنویم که شخصی است و مایل نیست درباره اش حرف بزند. مدتی می گذرد و به لحظه جدا شدن نزدیک می شویم. چیزی درونت می خلد که باید کاری کنی؛ باید حرفی بزنی؛ باید اوضاع را تغییر دهی. کمی مسخره بازی می کنی؛ کمی سوال پیچ می کن؛ نمی خندد و از جواب دادن باز هم طفره می رود. دیگر خودت هم ناراحتی؛ نه فقط به دلیل همدردی طبیعی نوعدوستانه که نسبت به نزدیکانت تشدید می شود؛ بلکه به دلیل حس سنگین شکست… تو در نبردی شکست خورده ای که شاید اصولا نبرد تو نبوده؛ اما ناخودآگاهت زیر بار نمی رود. سوژه مطلق (یعنی تو) در ذهن دفرمه شده به صورت «خود سوژه بین مطلق» تنها فاعل جمع دو نفره شما است؛ اگر دردی باشد طبعا فاعل دیگری (مستقیم یا غیر مستقیم ) نمی شناسی که محتمل بدانی نقش موجبیت را بر عهده بگیرد. اگر سردی بینتان پیش آمده طبعا تو باید در جایی به عنوان تنها فاعل قابل تمیز، کلید آنرا زده باشی و نمی توانی جور دیگری تصور کنی. بعد از ختم رابطه، حتی سالها بعد در حین درگیری در رابطه ای دیگر قسمتی از ذهنت مشغول یافتن شواهد و مدارک برای کامل کردن زنجیره علت و معلولی بین شخص تو و شکست نهایی در رابطه های پیشین می ماند. در حالی که همه چیز به سادگی ممکن است به نمودهای فردیت طرف مقابلت مربوط باشد؛ به تظاهرات سوبژکتیو ذهن او. تو رنج اتقاقی را مدت ها با خود حمل می کنی، طعم شکست کاذبی کامت را تا دیرزمانی تلخ نگاه می دارد، که شاید به سادگی بتوان بر اساس عدم انطباق دو سوژه موضوع را تحلیل کرد و درد نکشید؛ اما نمی توانی اینگونه به مساله نگاه کنی چرا که بطور ناخودآگاه خود سوژه بینی آن هم بطور مطلق. این درد و سرزنش چیزی نیست که مختص به رابطه تو و خودت باشد. دیگران هم در امتداد نگاه تو، تو را مسئول می دانند؛ حتی طرف مقابل هرجا که ناخودآگاهش تشخیص دهد به راحتی او را به پشت دیوارهای از این لحاظ امن ابژیکتیویته (وقتی که پای انتقاد به میان می آید) می راند و تو می مانی در محاصره ی دیوارهای بلند خود سوژه بینی مطلق خود.

از زاویه ای دیگر، آیا می توان منکر این شد که هر سازوکار سوبژکتیوی نیاز به بازه های استراحت ابژکتیو دارد؟ آیا در رابطه روانی با جنس دیگر این نیاز با دوگانگی نقش ها قرار نیست تامین شود؟ تا فرد(مذکر) همواره و تا حد سوختن، ذهن پر مصرف خود را گوش به زنگ نگاه ندارد و این هشیاری بی وقفه او را تا مرز دیوانگی نبرد؟ پر واضح است که دنیای مردسالار ما اینگونه نیست. رابطه ای که قرار است از نظر روانی به ما پنالتی هایی(برای تامین هدف فراتری چون تولید مثل) بدهد، بر عکس آنچه ذهن انتظار دارد -یعنی توانی کمکی برای تدبیر با هدف بر آمدن از پس مسئولیت های انسانی- ، خود تبدیل می شود به یکی از بزرگترین موضوعات ذهن مذکر برای خرج کردن از کیسه توان سیاست ورزی ذهنی.

ادامه دارد

یاشار گرمستانی

مرسالاری شمشير دو دَم(بخش اول)

مارس 17, 2008

این مطلب مطلبی در نقد سوبژکتیویته مطلق مردان در گفتمان مردسالاری است؛ بنیانی اساسی هم در تفکر درباره آنچه حاکم است هم در برنده انگاشته شدن نیمی از بشریت در یکی از وجوه چندوجهی سلطه. در روند ایجاد دوگانه های غیر هم ارزش -یکی از پایه ای ترین گفتمان های توامانْ کانالیزه کننده قدرت و کانالیزه شده توسط آن- که مرد و زنِ به ترتیب منطبق بر سوژه-ابژه خود-دیگری و… از این دوگانه هایند، انسان-انسانیت-انسان ها دو شقه شد: مرد، زن. مرد شد سوژه مطلق و زن ابژه مطلق، که خود این مطلق بودن تفکیک برای ساختار قدرت از دلخواه ترین مفاهیم است. فمینیستها در نوشته های خود به درستی عوارض آنچه از انسانیت آنها کنده شده را نوشته اند؛ اما جای آنچه خالی است بازگویی دردهایی است که مردان دچار آنهایند. آیا نمی توان در این شک کرد که قدرت به عنوان مفهومی ذاتا غیر انسانی و ضد فردیت، دلسوزانه صفاتی از خود در حمایت واقعی از نیمی از انسانها بروز دهد؟ آیا ساختاری انسان-کور نیاز به دادن باجی عینی به این گستردگی به فردیت ها برای تسلط خود دارد؟ و اگر چنین کرد، از ذات غیر انسانی خود فاصله نمی گیرد؟ نباید به این برنده انگاشته شدن مردان(نیمی از بشریت) در معادله ای که تنظیم کننده آن به دنبال هیچ هدف انساندوستانه ای نیست شک کرد؟ من در این مقاله شک می کنم و برای دردهایی از میان دردهایمان مصداقهایی برای این سیر قهقرایی می آورم به این امید که مردان دیگر هم در آینده با نگاه های شکاک خود از زوایایی دیگر برای روشن تر شدن این زمینه از سرکوب بکوشند.

زنان به موقعیت ابژه رانده شده اند و باید برای سازمان دادن فردیت و صیانت از تمامیت آن در مقابل هجوم وجه مردسالارانه سرکوب بکوشند. آنها به عناوین مختلف این کار را کرده اند، و طی سالها، فمینیسم چشمان دنیای مارا با وجود همه مقاومت های اولیهْ برای دیدن این واقعیت روز به روز بازتر کرده است. اما سوال بزرگ اینجا است: چه سازوکاری نقش تعیین شقّ مثبت و شقّ منفی دوگانه سوژه-ابژه را دارد؟ آیا سازوکار سرکوبی که در همه جنبه های دیگر بر اساس اخلاق بی اخلاقی سلطه بین دو شقِّ دوگانه ها ارزش گذاری کرده، این یک جا در مکان عدالت نشسته؟ و آیا می توان به صدق ارزش گذاری مطلق آن اعتماد کرد؟ چگونه در مورد مرد و زن نباید دچار این اشتباه شد، اما در مورد سوژه و ابژه این ارزشگذاری را ارج می نهیم؟ طبیعی است زنان که به موقعیت ابژه مطلق رانده می شوند در مقابل این مساله بایستند؛ اما چرا این رانش اجباری ما مردان در چارچوب مطلق سوژه -بر اساس اعتماد به عدالت محوری گفتمان غالب در ارزشگذاری دوگانه ها- به راحتی برایمان قابل تحمل است؟

در ادامه با بررسی موردی در جهت باز کردن مساله تلاش خواهد شد

ادامه دارد

یاشار گرمستانی

دم خروس را باور می کنيم

مارس 1, 2008

مدتی پیش خبری شدینیم مبنی بر که یکی از ارازل و اوباش را در یکی از شهرستانها با لباس زنانه در سطح شهر گرداندند. جدیدا هم جایی این را خواندم که در وزرا تن پسری چادر مقنعه کردند و مجبورش کردند با آن پوشش عکس بگیرد. واضح است که این لباس را به قصد تحقیر بر تن این دو نفر پوشانده شده بود و نکته ای که از این نوع برخورد با کمی دقت ظاهر می شود ذات واقعی نگاه ساختار قدرت فعلی به نمایندگی نیروی انتظامی به زنان و پیشش شان است. نگاهی دقیقتر به خبرهایی اینچنین به مساله دست برادران را در زمینه ای دیگر رو می کند: بر عکس همه ظاهرسازی هایی که برای توجیه شرایط فعلی می کنند که زن بر اساس آنچه ما می گوییم بپوششند(و به زور آنرا اعمال می کنیم)، ال است و بل است و مقام والای واقعی خود را دارد، مساله در واقع طور دیگری است. این حکم کلی اینحا نیز جواب می دهد که جایی که کسی قصد ظاهر سازی است باید دنبال مواردی گشت که بطور غیر مستقیم واقعیت را دید. این نکته بسار روشنگر است که زمانی که نیروی انتظامی ما می خواهد کسی را تحقیر کند، پوشش زنانه را مناسب می بیند و ذهنیت پلید واقعی ای آشکار می گردد مبنی بر اینکه این لباس را به قصد سرکوب و تحقیر بر تن زنان ما می کنند همانطور که بر تن آن مجرمان نه به قصد پوشاندن گوهر در صدف به قول خودشان؛ مگر اینکه مجرمان و متهمان را هم مستحق صدف می دانستند! واضح است مانند مورد گرداندن آن مجرم برای دادن درس عبرت به دیگران و فراگیر کردن رعب و وحشت، همه این بگیر و بزن و ببندهای گردن کلفتان عزیز نه برای ارزش گزاردن به زنان یا حتی ارزشی فراتر(ارزش های مذهبی صرف) بلکه تنها برای ایجاد ذهنیت سرکوب در همه است. بهتر است پیشاپیش این جواب را هم بی اعتبار بدانم که «لباس زنانه در جایگاه خود بر تن زن تحقیر کننده نیست و بر تن مرد چون در جایگاه خود نیست موجب تحقیر می شود». چراکه پوشاندن ناهماهنگ(با ادبیان برادران صدف بدون گوهر) تنها عجیب و بی معنی است نه تحقیرآمیز. به علاوه از بین این همه لباس نامربوط به شخصیت چرا باید لباس زنانه انتخاب شود؟ بهتر است که وقت خود را برای پنهان کردن قدرت برهنه شان و تحقیری که پوشش زنانه را موید آن می دانند، نکنند. خیلی وقت است یاد گرفته ایم دم خروس برادران را باور کنیم نه قصم حضرت عباس شان را.

یاشار گرمستانی

نسوان يا نصفان؟!

ژانویه 19, 2008

یکی از خصوصیات عجیب هموطنان ما این است که در هر زمینه ای دوست دارند صاحب نظر باشند بدون آنکه حاضر باشند پیه زحمت کشیدن برای بدست آوردن توانایی لازم که معمولا مطالعه است را به تن خود بمالند. در امضا جمع کردن های ما هم این مساله به انحا مختلف نمود پیدا می کند. یکی از بارزترین این نمود ها معمولا در بحث مذهب پیش می آید. تجربه های من و دوستانی که می شناسم پر است از تئوری های بی پایه مردمان درباره اسلامی که شاید حتی یک بار متن فارسی کتاب مقدس آنرا نخوانده باشند؛ هرچند مطمئنا در خانه هر ایرانی قرآن در ابعاد مختلف به وفور یافت می شود. چه بسیار افرادی که چه در دفاع از قوانین فعلی به دلیل مذهبی بودن و قرآنی دانستن آنها، چه در مقصر دانستن کلیت دین با استنادها و اشارات غلط به قرآن، در مقابل امضا کردن برگه کمپین به اشتباه موضع گرفته اند. برای شخص من تجربه ای طنز آمیز یکی از به یاد ماندنی ترین نمودهای این اخلاق مضر ما ایرانی ها چه در مورد کمپین چه در دیگر موارد است:

یک بار که به همراه دوستان در پارکی مشغول جمع آوری امضا بودیم، دو مرد جوان را دیدم که کنار هم نشسته بودند. یکی تسبیه می گرداند و دیگری با ریشی نامرتب و پیراهن روی شلوار مشغول صحبت بود. ابتدا کمی ترسیدم اما به هر حال با هدف بحث هم که شده عزمم را جزم کرده و رفتم طرفشان. بعد از اجازه گرفتن به هرکدام یک برگه بیانیه برای مطالعه دادم. هرچه بیشتر می خواندند سگرمه هایشان بیشتر در هم می رفت. مرد ریشو برگه را به طرفم گرفت:

– یعنی می خواهی نسبت به حکم قرآن اعتراض کنم؟

گفتم حتما می خواهد درباره ارث و شهادت صحبت کند و آماده شدم علاوه بر توضیحات درباره راهکارهای شرعی برای این دو موضوع که در دیگر نقاط جهان اسلام بکار بسته شده، به او انتخابی بودن موارد را گوشزد کنم.

– همه این موارد که در قرآن نیست…

برادر تسبیه به دست پرید وسط:

– نه عزیزم در قرآن هرجا خواسته به زنا اشاره کنه اونارو «نصفان» خطاب کرده. حتما تو کار قرآن یه حکمتی هست

-!

اول فکر کردم شوخی می کنند اما وقتی نگاهم به نگاه جدی و تایید کننده دوست ریشو تلاقی پیدا کرد، اوج فاجعه دستم آمد. در حالی که مغزم به دلیل ترکیب شُک وارده و تلاش برای گرفتن جلوی خنده، برای ادامه دفاعیه جواب نمی داد، برگه را از اساتید اسلام شناس پس گرفتم…

یاشار گرمستانی