بایگانی نویسنده

به کدامين گناه؟

ژوئن 17, 2008

ارغوان!

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید.

امیر یعقوبعلی به یکسال زندان محکوم شد.

به کدامین گناه امیر را به زندان می افکنند. مگر امیر چه می خواست؟مگر او چه کرده بود؟ امیر انسان را با انسان برابر می خواست.چه خواسته بزرگ و غریبی!!! در دبستان خو انده و آموخته بودیم که یک با یک برابر است.اما نه ! امروز می بینیم و لمس می کنیم که یک با یک برابر نیست.آنچه برابر است ظلمی است که در حق نیمی از جامعه روا می شود.

امیر نمی خواست فرزندش،همسرش،همکلاسی هایش تحت تبعیض و ستم باشند. او به آنچه می گفت اعتقاد داشت و به زیبایی آن را با عمل خویش ثابت کرده بود. زمانی که در پارک اندیشه برای رفع تبعیض علیه زنان گام بر می داشت و به جمع آوری امضا می پرداخت در راستای اندیشه و عقیده اش گام بر می داشت. و چه گناه بزرگی است که بخواهی آرمانت را با عمل خویش ثابت کنی.گویا حق نداری آن طور که می اندیشی باشی!!!

برای امیر و امیر ها:دیدن ظلم و دم بر نیاوردن! دیدن خشونت ومهربانی نکردن!دیدن اشک چشم مادران و دختران و تاب آوردن! دیدن کودکان مظلوم و از کنار آن گذشتن! و هزاران دیدن دیگر و سکوت در برابر آنها ممکن نبود.او همچو بسیاری دیگر طاقت سکوت را از کف داده بود.

امیر جان زخم دل از داغ دربند بودن دیگر دوستانمان احمد،مجید و احسان هنوز التیام نیافته بود که خبر حکم زندان برای تو داغ دیگری بر ان افزود.

بار خدایا مگر یک انسان چقدر تحمل دارد؟و این چه ظلمی است که بر انسان می رود؟ می خواهم فریاد بر کشم.من هم دوست دارم مادرم،خواهرم و دوستانم در دنیایی آزاد به دور از تبعیض و سرشار از صلح و آرامش زندگی کنند.دوست ندارم کسی به خواهرم،به مادرم دستور دهد. وقتی خوشحالم که لبخند را بر لبان مادرم ببینم.وقتی خوشحالم که خشونت جایش را به مهربانی بدهد.

دوست ندارم از کسی زور بشنوم ونباید هم دوست داشته باشم که به کسی زور بگویم.نمی دانم طلب آرامش کردن چه جرمی است؟و امنیت چه کسانی را به خطر می اندازد؟

من به ایمان امیر و امیر ها گواهی خواهم داد که انسانی آزاده هستند.من هم به درد امیر و امیر ها گرفتارم وزجر می کشم از ستمی که هر روز بر انسان روا داشته می شود.

اینان که انسان را به بند می کشند تا حال با خود اندیشیده اند که اگر انسان را به بند کشند اندیشه اش را چه خواهند کرد؟ اندیشه که دیگر به بند کشیدنی نیست؛از دیوار ها عبور خواهد کرد.مرزی نمی شناسد از تاریخ هم عبور خواهد کرد.من همه را برابر می خواهم و به امید روزی که دیگر انسان با انسان فارغ از هرگونه تبعیض برابر باشد زنده خواهم ماند.

دیگر از این تبعیض و این ستم خسته شدم.اگر روزی در این دنیا دختران را زنده و گریان به گور می افکندند و روزی دگر پسران را به جرم دفاع از دختران خندان به زندان می افکنند؛ روزی هم خواهدآمد که با دستان هم دیوارها و زندان ها را خراب کنیم.

آری! امروز امیر خندان است. چون به کارش ایمان دارد و به ایمانش استوار است وچه باک آنرا که استوار است.امیر خندان است از اینکه می بیند امروز پسران و دختران زیادی با او همراهند.خندان است از اینکه روزی را می بیند که مادرانمان رها از ستم زندگی می کنند. خندان است از اینکه روزی را می بیند که خواهرانمان بدون واهمه سر کلاس درس بروند. خندان است چون می داند روزی خشونت در بین خانواده ها و جامعه ما از بین خواهد رفت.

دیر نخواهد بود که امیرها ، احمد ها، مجید ها و احسان ها آزادی را نفس کشند و مهربانی را جای انتقام هدیه دهند.

من هم به آنچه امیر بدان اعتقاد دارد معتقدم.من هم به عزت و شرف انسان اعتقاد دارم.

زنده خواهم ماند و آن روز را خواهم دید . آن روزی را که امیر از هم اکنون می بیند. عاقبت روزی من هم خندان خواهم شد. لبخند برابری دیر یا زود بر لبان همه ما خواهد نشست.

روزی با همه مادران ودختران این سرزمین خندان خواهیم شد.

سلمان سیما

Advertisements

برای امير يعقوبعلی، مبارز راه برابری

ژوئن 11, 2008

کاملا احساس می کنم تقاضای همکاری از سوی من به آنها حس خوبی داده است، چند دقیقه بعد من در حلقه دخترانی هستم که سخنان دوستشان را که من از او امضا گرفته‌ام گوش می‌کنند، من نیز با دقت گوش می‌کنم، خوشحالم در کوتاه‌ترین زمان کارگاهی در پارک برپا شده است، همه آن جمع امضا می کنند، شماره و ایی‌میل هم رد و بدل می‌کنیم. از من می‌خواهند تشکر کنند ولی من می‌گویم از خودتان و اراده‌تان تشکر کنید .

امروز هدفم بازار تهران بود ولی سر راهم 9 تا امضا گرفتم، سر راهم از عمارت دود زده کاخ دادگستری عبور می‌کنم، ترجیح می‌دهم توقف نکنم، بی‌درنگ به سمت شمال میدان ارک می‌روم، چشمم را لحظه‌ای می‌بندم، کاخ گلستان و شاه بابا و سلطان صاحبقران و …….

(more…)

دو ميليون امضاء براي ايراني برابر

مه 12, 2008

اين روز ها، در رسانه ها و حتي از مردم، نام کمپين يک مليون امضاء را زياد مي شنوم، اما نه براي تغيير قوانين تبعيض آميز، بلكه براي خليج فارسي كه هميشه فارس بوده و خواهد ماند. با اين وجود، بسيار خوشحال هستم كه حركت زنان و مرداني كه خواستار حقوق برابر هستند، آن قدر بر گفتمان ديگر گروه هاي جامعه تاثير گذار بوده كه حتي آنهايي که جمع آوري امضا را براي تغيير به باد استهزا مي گرفتند، خود پرچمدار اين حركت براي اعتراض به كوگول شده اند.

گمان مي برم خليج فارس يا هر چيزي از تاريخ اين مرز پرگهر و هويت ملي ما نه تنها منافاتي با تلاش براي تغيير قوانين تبعيض آميز ندارد، بلكه در هم گره خورده است. اگر ذره اي دل در گرو اين آب و خاك داشته باشيم، به راحتي درك خواهيم كرد كه جمع آوري يک مليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيض آميز حركتي در راستاي هويت ملي ماست، زيرا براي زنان و مردان ايران تلاش مي كنيم. كمپينِ حقوق برابر هويت من است، همانگونه كه 2500 سال تاريخ برايم هويت ايجاد مي كند.

(more…)

کی از سوسک می ترسه؟

آوریل 15, 2008

تو محافل مردونه وقتی مردی رو به جهت ترس از زنش یا بهتر بگیم زن ذلیلی مورد تمسخر قرار میدن معمولن این جمله زیاد شنیده میشه که «مردها از زنها میترس و زنها از سوسک» و معمولن هم زنها میگن که ما چندشمون میشه ولی نمی ترسیم.

من میخوام امروز ثابت کنم که زنها اگر هم ترسو بودن در طول زمان(حداقل این 30 سال گذشته) از خیلی امثال ما مردها شجاع تر شدن. اثباتش کار چندان سختی نیست.

اجاز بدید از کوچه و خیابون شروع کنم. اوایل انقلاب و کمیته رو به یاد بیارید، زمانی که به راحتی میشه اون رو در قالب بخشهایی از فیلم پرسپولیس دید. بیشترین بگیر و ببند ها در بین زنها بود. به لباسشون گیر میدادن به موهاشون و خیلی چیزهای دیگه ولی خوب به گذشت زمان دقت کنید. دقت کنید که چطور مد رو در اختیار گرفتن تا انواع و اقسام مانتوها رو روسری ها رو درست کنن که هر کدوم به شکلی توجیه می شد و امروز که کمیته خودش رو در قالب گشت ارشاد در سطح شهر نشون میده(این قسمت رو داشته باشید باهاش کار دارم).

کمی بریم تو مجامع خصوصی تر؛ خونه ها. قدیمتر زن رو از دختر به وسیله ابروی برداشته و این طور نمادها شناسایی می کردن، اگر خاطرتون باشه حتمن دیدید که چطور یواشکی میرن زیر ابرو ور میدارن تا جلوی تفکر پدر خودشون بایستن و بگم چی رو چطور دوست دارن و می پسندن.

نگاهی به باشگاه های ورزشی بکنید. آیا در 25 سال پیش تعداد ورزشگاه ها و استخرها و … برای زنها بیشتر بود یا امروز؟ در 15 سال پیش دختران ما بیشتر تو رشته های ورزشی به شکل قهرمانی ظاهر میشدن یا امروز؟ امروز کا به جایی رسیده که با فشار از مسئولین میخوان تا لباس شنای اسلامی رو به مراجع نشون داده و از اونها برای شرکت در مجامع بین المللی ورزشی فتوا بگیرن. امروز تیم ملی جودو دختران در آستانه شرکت در مسابقات جهانی هست و اولین تیم بولینگ دختران هم اعزام شد. امروز تیم ملی بسکتبال دختران نه تنها از حضور تو مجامع جهانی ترسی نداره بلکه با شجاعت اعلام میکنه که ما از پیش باخته نیستیم. دختران اسکواش باز ما به شدت در پی کسب اجازه برای شرکت در مسابقات هستن.

به یاد بیار جایی رو که گفتم باهاش کار دارم، با مثالهای بالا نشون دادم که دختران با شجاعت هر چه بیشتر با همه محدودیت ها بر خورد کردن و امروز تو دنیا حرفهایی برای گفتن دارن، حالا گشت ارشادی رو به یاد بیارید که برای ارشاد دختران خود رو مسلح به سلاح کمری و اسپری فلفل و باتوم کرده! آیا اینها ابزار ارشاد هست یا ترساندن دزد و قاتل و …. آری! امروز دیگر کسی از کمیته نمیترسه که مسلح بودن کمیته امروزی به انواع سلاح سرد و گرم نشون از ترس اونها از رشد دختران ما داره. امروز دیگه این دختران و زنان ما نیستن که میترسن.

آنها نه تنها نمیترسن بلکه به من و شما هم یاد میدن که هیچ چیزی با غرغر کردن تغیر نمیکنه و شجاعانه برای تغییری که میخوان در جامعه بدن اقدام میکنن

امیر رشیدی

و لعنت بر روزگاری که رسانه ملی تحقير جنسيتی زن را در جامعه گسترش دهد

آوریل 11, 2008

نمایش سریال «پیامک از دیار باقی» در عید (که از قرار معلوم زمانی برای شادی است) باز دهن کجی ای به تغییر در جامعه بود. رسانه ملی که از محل منابع ملی تغذیه می شود، به ضد ملت تبدیل شده و نفرت جنسیتی را گسترش می دهد. عجب جامعه آزادی داریم که مردسالاران حتی از رسانه ملی هم برای توجیه کثافت کاریهایشان استفاده می کند. فرهنگ سازی ای که قرار است در خدمت عقب گرد تاریخی و تحقیر جنسیتی زنان ایجاد شود از محل ثروت ما ایرانیان تامین می شود. بازیگرانی که جیبهای خود را از این محل پر می کنند باید جواب پس دهند و بگویند که با چه انگیزه ای –به خصوص زنان این سریال- تحقیر هر روزه زنان ایران را در رسانه ملی تبلیغ می کنند. روزی تمام شما تاوان فساد خود را خواهید داد و تمام شما به داوری عمومی خواهید نشست. در آن دادگاه هیچ کس شما را ار یاد نخواهد برد؛ و اولین آرزوی من –به شخصه- برای شما این است که خیانتِ نه یک باره، که دایم همسرانتان –چه زن و چه مرد- را به طور دایم ببینید؛ و آنزمان داغ افزایش تحقیر زنان –این کالا و عروسک احمق ایده آل مردسالاری- را بر پیشانی خود همراه داشته باشید. و لعنت به روزگاری که انسانهای فاسد، وظیفه فرهنگ سازی را به عهده گیرند. هر چه بگندد نمکش می زنند….

پیام جامعه به پیامکهای شما این است: به قعر گورستان، جایی که از آنجا آمده اید بازگردید.

ما ايدز داریم…!!!

آوریل 2, 2008

مثل هميشه به دانشگاه رفتم!!!! و مثل هميشه آماده ي رفتن سر كلاس!!! اما استاد نيامده بود!! مي دانستم كه تعدادي از بچه ها در طبقه 4 در كلاس نشسته اند دور از انصاف ديدم كه اين 4 طبقه بي آسانسور را بالا نروم و به آن ها اين خبر خوش! را ااطلاع ندهم….. به هر نحوي كه بود به كلاس در طبقه 4 رسيدم و گفتم كه استاد نيامده است…. در حال نفس نفس زدن بودم كه صدايي نفسم را در سينه حبس كرد كه گفت: آقا شما ايدز داريد…….؟؟!!!!! من چند لحظه از اين نطق مشعوف بودم تا اين كه به خود آمدم و سرتاپي خود را نگاهي كردم و هر چه دقت كردم نشاني از ايدز در ظاهر خويش نيافتم!! گفتم شايد به تكنولوژي برتر دست يافته است و آزمايش خون را با چشم انجام مي دهد در همين فكر خيلات بودم كه دوباره نطقي ارزشمند كردند و گفت: ميدوني چرا گفتم چون اين علامت(نشان كمپين منظورش بود) كه زدي علامت ايدزي هاست….. كار خوبي مي كني كه ميزني مردم بفهمن نزديك نشن!!! بيانات ايشان كه تمام شد به او گفتم كه ما ايدز نداريم ما دغدغه ي برابري داريم از حقوق نابرابر گفتم و كمپين را براي او شرح دادم در لحظاتي چهره ي وي چنان بر افروخته مي شد اگر كسي از دور به ما نگاه مي كرد فكر مي كرد من به ايشان چندين فحش آب دار نثار كرده ام….. بعد از 15 دقيقه صحبت دوباره ايشان نطق كردند و گفتند از نظر علمي ثابت شده است كه زن نصف مرد است و شما بي خود و بي جهت فعاليت مي كنيد… و من گفتم همان طوري كه شما ثابت كرديد نشان كمپين كه بر روي كيفم زدم به معناي ايدز داشتن است اين گفته شما هم ثابت مي شود …. و از وي جدا شدم و در راه برگشت به اين فكر مي كردم نكند ما ايدز داريم…….!!!!

محمد شوراب

سال نو مبارک

مارس 20, 2008

می آید

آرام آرام

خوش بو تر از خورشید

با دامنی پر از شکوفه می آید

از لابلای جنگل وحشی و قلب باغچه ها

و از خیال بهار مالامال

بهار فصل درنگ عاطفه در کوچه باغ هاست

سلمان هراتی

سلام و درود ، دوستان

نوروزتان مبارک ، سالها پیش یادمه که از اول اسفند که می شد ، بساط کارتهای تبریک وهدایای نوروزی گرم می شد ، منم با وسواس خاصی برای دوستان وآشنایان کارت تهیه می کردم . بعد نوبت نوشته های روی کارتها می رسید که اون هم برای خودش حکایتی داره ، بعد تمبر زدن و اداره پست ، الان که دارم به اون روزا فکر می کنم خیلی حس و حال خوبی داشت ، من هنوز هم آرشیوی از اون کارتها ونامه هایی که شب عید رد وبدل می شد دارم ، به هر حال امیدوارم سال آینده سالی خوب برای هممون باشه وبا همتی که در وجودمون هست به اهداف ومطالباتمون برسیم

جمشید آیین دار

 

بودن زن انکار زن(بخش اول)

مارس 19, 2008

انسان زمانی «وجود» دارد که هستی داشته باشد؛ و شرط داشتن هستی، هویتی است با مختصات مستقل، که کاملا» قابل شناسایی باشد. قابل شناسایی از آن جنبه که بین «او» و «من» تفاوتی احساس شود. وجود انسانی را دیگری تعریف کردن، یعنی «انکار» او؛ یعنی او وجود ندارد، مگر با دیگری و در دیگری. تفاوت وجودی فردی که اینک مرده و تا دیروز زنده بوده در این است که فرد دیروز «وجود» داشته است؛ یا حداقل می توانسته وجود داشته باشد. وجود نه در معنای مادی ؛ بلکه در معنای هستی. مردگان مختصات قابل شناسایی، به طوری که متفاوت از دیگری باشند، ندارند: انسانی که هویت مستقلی نداشته باشد، یعنی بدون تعریف در دیگری، معنا داشته نداشته باشد، همانا مرده ایست که کالبد مادی زنده دارد. انسانی است که با خویشتن خویش بیگانه است. فرد بیگانه با خویشتن، نه معنایی در هستی جستجو می کند و نه می تواند خود را در هستی جستجو کند. انسان که خود نمودی از طبیعت است و همانا طبیعت محض است، معنایی از طبیعت نمی تواند برداشت کند، جز آنچه وابستگی اش به دستور می دهد. معنای هستی را در درون دیگری می جوید و خوشی و نا خوشی اش دیگریست.کالبدی است مادی که معنایی را جستجو نمی کند. انسانی که کر و کور و لال است و دست و پا ندارد و حتی حس لامسه هم ندارد، چیزی را در درون خود حس می کند که نیازی به اثبات ندارد. آن من درون، یعنی اولین حقیقت مسلم خویشتن خویش هر انسانی است: » من می دانم که هستم.» حس کردن «من»، بیش از هر چیزی اثبات بودن است. احساس رها شدن در فضای نا متناهی که فقط و فقط متلعق به من است. انسان بیگانه با خویشتن خویش نیز این من درون را می شناسد و درک می کند. تفاوت محتوایی من درون انسان بیگانه با خویشتن خویش، همان بیگانگی انسان با طبیعت، یعنی «خویشتن خویش محض»

است. انسان بیگانه با خود و طبیعت، یک معنا است در دو شکل و مرحله متفاوت. هستی او زمانی به منتهای پستی می رسد که با خویشتن و طبیعت به طور همزمان بیگانه شود؛ و ایندو بیگانگی گریزناپذیرند. زیرا لازمه بیگانگی انسان با طبیعت، بیگانگی با خویشتن خویش است، و لازمه بیگانگی انسان با خویشتن خویش، بیگانگی او با طبیعت است.

زن ایده آل تفکر مردسالار و مردباور، در مرد تعریف می شود. اصولا» مردانگی تعریفی فراتر از انسان پیدا می کند و هر آنچه به او نسبت داده می شود، چهره مثبتی از طبیعت است. انسان خود محصول و نمادی از طبیعت است و با این تعریف، طبیعت مردانه می شود. جهان مردانه یا نهایتاً گاهی زنان می شود. طبیعت که ورای جنسیت است، جنسیتی می شود. طبیعت مردانه، چهره مثبت او و طبیعت زنان چهره منفی او می شود: جهان خیر و شر نیز جنسیتی می شود. با این جهان بینی از واژه ها گرفته تا خلق و خو و رفتار انسانها و همه چیز جنسیتی می شود. جنسیت، اگر اولین معیار نباشد، بدون شک از اولین معیارهاست: زن ضعیف است؛ احساسی است؛ زود گول می خورد… راحتتر بگویم، او احمق است؛ بنابراین حق ندارد، نمی تواند، نباید….

جهان (طبیعت) بیگانه با انسان و انسان بیگانه با طبیعت ما، ملغمه وحشتناکی است از کلمات و معیارها و رفتارها و قانونهای متناقض. همه این تناقض ها زن را در حصاری گرفتار کرده اند که لازمه بیرون آمدن از آن، در ابتدا به رسمیت شناختن مختصاتی مستقل در هستی است. اولین قدم زن – به معنای عام کلمه- مبارزه درونی با انکار است؛ نه انکار توانش؛ بلکه انکار خود او. زن را در مرد تعریف کردن، یعنی انکار جنسیت او، خود او، من درونش، تایید محض عدم وجود او و بیگانگی اش با هستی. زن واقعیتی خارجی ندارد. او عینیت ملموس ندارد. همواره «با او» ، یعنی به عنوان همسر کسی یا دختر کسی یا مادر کسی، یعنی حتی در کودک تعریف می شود. و نیز «در او» تعریف می شود؛ یعنی به عنوان موجودی که نیاز به بودن کسی برای تعریف شدن در او دارد. این چنین است که رفقای عزیز ما فریاد برمی آورند: «بی شوهری در ایران خیانت است به قرآن.»

صدا فریاد قوی ای که قصد خفه کردنش را دارند به گوش می رسد: » من وجود دارم.»