Archive for the ‘تجربه های کمپينی’ Category

مسعود در قطار(بخش سوم)

ژوئیه 12, 2008

لینک بخش اول

لینک بخش دوم

چند ماهي هست كه مسعود، اين كمپيني كه شديدا جديدا صراحتا خواهان گفتن از برابری در هر مكان و زمان است، به امر شريف و ظريف و عميق امضا گرفتن آن چنان كه بوده نبوده. حال با اين همه امضاهاي نگرفته و كوله باري نه به شادي آرزوها كه مملو از بي حوصلگي كه ناشي از فشارهاي همه جانبه كه همه جوره همه ي قوانين نيوتني در فشار را عكس كرده كه به همراه دارد، باز به قطار اتوبوسي تعريف شده در نوبه هاي قبل وارد و اين بار به دليل نوشته شده در سطرهاي بالا تا انتهاي ايستگاه دوم كه از سمت خانه به دانشگاه اصلا و ابدا و اتفاقا شلوغ نيست دست به هيچ عملي جز نوشتن نزد تا بل رها شود از اين حجاب موجود في مابين او و خودي كه بوده.

و حال باقي ماجرا را بشنويد از زبان فكري مسعود:

ما بنشسته بوديم بر قطار و بسي مي نگاشتيم هر آنچه را كه نيچه گي افكارمان را رجعان دهد باز از نو برما كه در نهايت هاي ايستگاه دوم به سان جاني دپ در مرد مرده سر بلند كرده و در مقابل خود دو صندلي خالي و اما در كنار خود يك صندلي كه بانويي كمي تا قسمتي گويي مذهبي با شمايل بيروني و هم چنين و چنان بيروني از صفت مذهبي بودن را ديدم كه اتفاقا در همين لحظه ديدن همان برق امضا گرفتن در نهادينه من كه نهادينه است دير زماني باز از نو زده شد و من را مجاب به امضا گرفتن كرد و من نيز هم برگه ي كمپين را در آورده و با نفسي نه به عمق پرويز شهبازي و نفس عميقش اما حداقل نفسي نيمه عميق به صحبت مبادرت ورزيدم.

ببخشيد خانوم وقت دارين كه اين برگه رو بخونين ؟

البته …

خب اينايي كه نوشته اين جا درسته، اما اينا اصولي هستن كه تو جامعه و دينمون هست.

درسته… اما در واقع اين اصول رو با استدلال هايي كمي تا قسمتي زياد كهنه شده و ناكارآمد گذاشتن و حالا چه با ديد مذهبي و چه منطقي كه نگاه كني شما متوجه مي شي كه جور در نميآد. الان تو جامعه با اين تفكرات جديد همون توقعات گذشته رو داشته باشيم…

خب، آره قبول دارم… اما تو بعضي از اينايي كه نوشتين اينجا، قرآن و رسولش هم اعتقاد دارن.

خب آخه مسئله همين جاست كه اولا بنا به گفته ي همه ي مفسران قرآن و اونايي كه فقه بيشتري دارن من باب قرآن، تفاسير از قرآن متفاوته… و البته اينكه ما حكم ثانويه هم داريم كه بر مبناي اون – مسلماً خودتون اطلاع دارين ازش ديگه – حركت نيمه تاييدانه ي خانوم – خب بر طبق اين احكام مي شه بنا بر صلاحديد جامعه قوانين موجود رو اصلاح كرد. در واقع اينكه تغيير این قوانين و اصولاً حركتي كه شما بيانيه ش رو خوندين منافاتي با اعتقاد و اصول شخصي نداره.

… (امضاء!)

سرم را چرخاندم به سويي در سمت چپ و یکی ديگري از اعضاي جامعه ي واگني كه خانمي بودن جوان را دیدم. كسي كه در هنگامه ي بليط گرفتن در صبح دم همان ظهر در جلوي من در صف بليط بود. خواستم وسعتي در حركت بدهم و در واقع امضايي هم اگر شد همراه با بحثكي با ايشان انجام دهم. به همین دلیل، سفري چند متري را از صندلي خود به صندلي ايشان كردم و:

عذر مي خوام، مي شه اين برگه رو مطالعه كنين؟

البته … (ايشان در تمام مدت بحث من و خانوم جنبي ام شنوا بودند تقريبا صحبتمان را)

**رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن … البته اينو تو ذهن مسعود …محسن نامجو به همراه شجريان داشتند مي خوندند در اون لحظه و ربطي حقيقي و حقوقي به امضا گرفتن نداشت و ندارد …**

بخشيد خانوم شما هم اسمتون و نوشتين ديگه؟

دوربيني كه با آرامش از زوم خود بيرون آمده و همراه با مسعود به اين سمت قطار آمده بود اين بار با سرعتي زياد چرخشي 180 درجه به خود داد و از زوم بر دستان خانوم جوان به صورت خانوم آن وري از دوباره كلوزآپ كرد … كه در اين تصوير خانوم سري به نشانه ي تاييد اين حرف تكان دادند. البته با زبان هاي اشاره اي كه ما مي شناسيم و در آن سر اگر از بالا به پايين بيايد يعني بله.

امضا گرفته شد و به بنده برگه داده شد و در مقابل اين دو حركت من نيز برگه را گرفتم و تشكري كردم و به جاي خود بازگشتم و به صحبت و بحثي از ادامه ي بحث قبلي با خانوم جنبي كه امضا كرده بودند اول مبادرت ورزيدم.

در 5 دقيقه ي آخر سفر كمپيني مآبانه ام بودم و به واقع جملگي سه نفرمان ايستاده تا از مكان هاي بالاي سرمان اسباب سفر خود را برداريم كه …

ببخشيد آقا … مي شه اون برگتونو دوباره بدين!؟ (خانوم دومي اين رو گفتند)

اوه، بله البته… (با مقاديري تعجب)

در اينجا لازم نيست به حركت دوربين اشارتي بكنم كه در آن شلوغي به حتم گردش فيلمبردار آن چنان ساده نبود و بسنده بكنيم بهتر به صداهايي كه صدابردار برايمان به خوبي تهيه كردند.

خانوم در كمال تعجب من در قسمت اسم در برگه اسمش رو خط زد و اسمي تازه نوشت و گفت:

ببخشيدا، راستش اول اطمينان نداشتم و اسممو الكي نوشتم…

خب البته ممنون كه درست كردين، اما اگه اطمينان نداشتين، خب مي شد همون موقع بگين تا در موردش حرف بزنيم…

خب آخه… راستش فكر نمي كردم واقعا هدفتون اين باشه تا اينكه بعدش حرف هاتون و با اون خانوم شنيدم…

اوه، OK!، به هر حال ممنون.

نه من ممنون تر، مرسي.

و اين چنين بود كه من در بهتي عجيب فرو رفتم كه عجبا ما انسان هاي اين روزهاي اين جامعه چنان در بدسگالي فرو رفته ايم كه در ابتداي هر انساني تفكرات شيطانيي را برايش مجسم مي كنيم و خصوصا آن كه انساني باشد از جنس مخالف مان كه حركتش را به حتم سواستفاده تعبير مي كنيم بي آن كه فكري دگر كنيم … اما مهم اين بود كه شد آن چه شد و جادوي كمپين اثر بخشيد و طهارت داد افكار بد را…

فاعل در مقابل فعل

مه 22, 2008

تو ادبيات ما اگر بگرديد كم نيستند ضرب المثل هايي كه اين معني را تدايي مي كند كه كسي كه خود فاعل فعلي است نبايد ديگران را به عدم انجام آن فعل تشويق كند. براي مثال رطب خورده كي كند منع رطب“. در اين ضرب المثل كه از روايتي منصوب به پيامبر اسلام مي باشد، بيان شده كه وقتي من خود اقدام خوردن خرما(رطب) كردم، ‌نمي توانم ديگران را به عدم انجام اين كار تشويق كنم.

البته اين فعل خوردن رطب چندان براي جامعه ايجاد مشكل نمي كند و نمي كرد ولي بعضي افعال هستن كه در جامعه چندان مورد استقبال قرار نمي گيرند و اين عدم استقبال گاهي چونان دردناك و مضر براي جامعه است كه حتا خود فاعلين مردم را به عدم انجام آن كار تشويق مي كنند، ‌به عنوان نمونه حتمن شما هم پزشكهايي را ديديد كه خودشان سيگار مي كشند و به همه ي بيماران خود توصيه مي كنند كه سيگار رو ترك كنند.

اين تقابل فاعل و فعل در مورد كميپن براي من رخ داد. چند روز پيش مردي همه ي ده مورد در خواستي كمپين را قبول و امضا كرد، در حالي كه خود داراي دو همسر بود و اين يعني فاعل در مقابل فعل. براي من و همه ي دوستانم جالب بود كه چطور مردي كه خود اقدام به انجام چنين عملي كرده به جمع كساني مي پيوندد كه اين عمل او را نكوهيده و نسبت به قانوني شدن عكس اين فعل اقدام مي كنند.

راستش دارم فكر مي كنم كه رطب خوده هم مي تواند منع رطب كند و چه بسا كه بهتر هم بتواند، چرا كه طعم رطبي كه او چشيده هرگز من و امثال من نچشيده ايم.

وقتي من از اين مرد پرسيدم: محمد آقا شما هم؟

پاسخ داد كه : “كار شما زيبا و درخور تحسين است كه براي رفع تبعيض فعاليت مي كنيد ولي هيچ يك از شما همانند من نمي فهميد كه اين عمل ممكن است چه عواقبي را داشته باشد.

من امروز از هر روز ديگري خوشحالترم و به اين امضا بيش از ديگر امضا هايي كه گرفتم افتخار مي كنم، خوشحالم چون فكر مي كنم امروز داشتن چنين تجربه هاي سطح آگاهي اجتماعي مردم را بالاتر برده تا جايي كه فاعل در مقابل فعل مي ايسته و براي اصلاح فعلش و فعل ديگران تلاش مي كند. خوشحالم چون يقين دارم كسي كه امضا كرده اين بار انجام فعلي را با آگاهي همراه كرده و در سدد اصلاح فعل گذشته ي خودش بر آماده.

امیر رشیدی

قلب مردسالاری ديگر نمی تپد

مه 19, 2008

تنها در جاده می راندم که نزدیک سربازخانه ای بر جاده دیدم سرباز لاغراندامی برای سوار شدن دست تکان می دهد. کمی جلوتر ایستادم و برای سوار کردنش دنده عقب گرفتم. نزدیک که شدم دیدم علاوه بر او که جوان لاغراندامی بود، دو نفر سرباز دیگر که برعکس او نسبتا تپل مپل هم بودند پریدند توی ماشین. راه نیافتاده سرباز لاغراندام که جلو نشسته بود گفت «ببخشیدا… اما اگه این دوستام هم لب جاده وای میستادن عمرا کسی سوارمون می کرد». با اینکه پای کلک در بین بود، اما به خاطر صداقتش در اعتراف اصلا چیزی به دل نگرفته و راه افتادم. باب صحبت که باز شد از خشونت محیط سربازخانه، بی رحمی در رفتارها و روابط بین سربازان و در نهایت نفرت انگیزی برخورد فرماندهان بی شعور و بی سوادشان گفتند. وقتی با گپ زدن کمی صمیمی شدیم، به ذهنم رسید که برگه های کمپین را برای امضا رو کنم؛ اما صحبت از برابری زنان با سربازی که مشغول خدمت در محیط خشن و مردسالار سربازخانه است… تازه سربازخانه ای وسط بر و بیابان… آن هم وقتی که به دلیل چندین ساعت رانندگی ذهنم کشش بحث و جدل را ندارد… به هر حال برای گسترش گفتمان برابری خواهانه هم که شده برگه ها را رو کردم. بعد از خواندن برگه ها اتفاقی افتاد که اصلا انتظار آنرا نداشتم. سرباز لاغراندام وسطهای جلد دوم جنس دوم دوبوار(بخش زن عاشق) بود که وقت های بیکاری در سربازخانه می خواندش و از آن لحظه به بعد کلی درباره تئوری های دوبوار درباره تفکیک جنس و جنسیت باهم حرف زدیم! تازه با شرکت همدلانه دو سرباز کپل مپل در بحث فمینیستی مان که طبعا به جنبش زنان و کمپین هم کشید. فکر کنم نیازی به توضیح نباشد که بدون هیچ چک و چانه ای سه امضا به امضاهای کمپین اضافه شد. آن هم علاوه بر حس بسیار شیرینی که یک کمپینی(من) خسته را همه جوره حسابی شارژ کرد؛ حس اینکه مردسالاری به شکل نمادینی از درون رو به پاشیدن است. چه نمادی بهتر از خوانده شدن کتاب جنس دوم دوبوار در یک سربازخانه دورافتاده؛ یعنی عمق جبهه مردسالاری…؟

یاشار گرمستانی

حس شيرين

مه 9, 2008

تهران شهر بزرگي ست

شهري كه چه به لحاظ حجمي و چه به لحاظ تعداد افرادي كه در آن زندگي مي كنند بي همتا در ايران و از شلوغ ترين شهر ها در جهان است .

تهران پايتخت كشوري است به نام ايران كه حرف زدن از عقايد در آن به آساني نيست و با هر كلامي كه بگويي بايد انتظار هزاران هزار فيلتر و سد از براي انتشارش را داشته باشي

كمپين تغيير براي برابري حركتي است كه عمده فعاليت اش از براي جمع امضا از كساني است كه موافق تغيير قوانيني هستند كه در اصول كلي نظام حاكم بر ايران و البته تهران صراحتا عنوان شده است و بر عليه زنان مي باشد و اصطلاحا تبعيض آميز است.

كارشكني هاي زيادي بر سر راه اين حركت تابه حال صورت گرفته و خواهد گرفت

تعداد كساني كه در كمپين فعاليت دارند و به طور مداوم امضا مي گيرند شايد حتي يك صدم درصد جمعيت تهران هم نشود

با اين حال چه شيرين است لحظه اي كه در پاركي مي روي و با فردي براي امضا گرفتن حرف مي زني و آن كس نه تنها با قوانين آشنا ست و كمپين را مي شناسد كه خود بيانيه را امضا كرده است. آن هم نه كسي كه جاي مشخصي دارد بلكه كسي كه بسان مليون مليون انسان همتاي خودش در شهر زندگي مي كند و روزي در مسير حركتش با يكي از اعضاي كمپين برخورد كرده است و حال اين دوم بار است

اين چنين است كه مي توان در اين روزهاي بهاري آغاز سال جديد با اميدي دو چندان حتي با وجود تمام كارشكني هاي مسئولين ندا سر داد كه ما هستيم و فعال ما خواهان برابري هستيم و اين نشانه ي اثبات حضور ما در جامعه است و ما انكار نمي شويم

مسعود شکوری

مسعود در قطار(بخش دوم)

آوریل 29, 2008

لینک بخش اول

مسعود به دليلِ جبري کاملاً خود خواسته، هر هفته بايد که سوار «قطارِ اتوبوسي» شده و مقاديري هزار کيلومتري را گذر کرده تا از خانه به دانشگاه برسد يا بالعکس از دانشگاه به خانه بازگردد. اين قطار در سه ايستگاه اصلي توقف دارد، که ايستگاه اول خلوت، ايستگاه دوم شلوغ، و ايستگاه سوم (از آن سبب که همه مسافران پياده مي شوند) دوباره خلوت است. اين شلوغي و خلوتي دست آويز مستندهاي متواتري است براي مسعود، که خود را فمنيست مي داند و همچنين کمپيني و امضاگير، و لذا سعي وافر دارد از براي محقق شدن مطالبات اين کمپين

اين بار اما در ايستگاه دوم بود مسعود كه باز از نو وسوسه ي امضا گرفتن بر ذهن ش افتاد كه اين بار موقعيت بسي ايده آل تر از نوبه ي قبل بود كه در برابرش سه خانم بنشسته بودند و اتفاقا به ناخودآگاه بحث خودشان حول زنان بود البته نه نابرابري هاي حقوقي اشان كه بحثكي پيرامون مسايل روزمره اشان و كنش هاي شان با جامعه .

از قرار آن كه شما خود اگر كمپيني بدانيد خود را و امضاگير مسلما مي دانيد كه مسعود در آن دم چه كرد و او همان كرد و برگه را آورده و به سه خانم داد و صحبتي چند كرد من باب كمپين .

هر سه به چشم بر هم زدني امضا كردند و سپس به حرف زدن پيرامون اين مسايل كردند كه هر كدام بنا بر شرايط شان در جامعه كه يكي خانه دار بود و دو ديگري دانشجو اين مسئله را مي گفتند و من نيز هم شنوا و گاها گوينده بودم كه احتراما بيش شنوا.

بعد از گذشت چندي كه ايستگاه دوم به سوم بود و چون راه رفت اين ايستگاه خلوت است برخلاف هميشه اش خانم ها پياده شدند و مسعود ماند و شادي كمپين گونه اش .

در احوالات شاديانه ي خود سير مي كرد كه به ناگه پسري كه اتفاقا چندي بود از قسمت جنبي به اين بحث گوش مي داد بر كنارش نشست و دستي بر شانه اش گذارد و شروع به صحبت كرد .

**لحظه اي ايست**

در همين چند ثانيه فكري اين مطلب شدم كه به حتم او كه چندي اين بحث را شنيده آمده تا خود نيز امضا كند ….

**از نو حركت**

پسربا فیگور کاملا نصیحتانه گفت: ببين يه نصيحتي بهت بكنم

مسعود : ( بالحني شاد ) خواهش مي كنم بگو

پسر : اگه مي خواي مخ بزني ديگه چرا اين همه دردسر مي كشي و چیزایی می گی که میدونی اراجیفه قانون برابر و حقوق مساوی و این حرفها چیه

يه ريزه كه بهشون باج بدي سوارت مي شن ها . هرچي خودتو دست بالا بگيري بزني تو سرشون بيشتر هواخواهت مي شن.

.

.

.

من آن چنان جا خوردم که در واقع اصلا فکر نمی کردم همچین حرفی بزنه که خب در راستای جواب به این نصیحت جانانه و ایضا احمقانه با لحني بسيار آمرانه چنین درآمدم که :

اگر اجازخ بدیتو سه شماره بهت بگم که چقدر دوری از جاده ی اصلی :

اول اینکه کاملا اشتباه می کنی و اگه یه کوچولو منطقی برخورد کنی متوجه می شی به حتم که اتفاقا حقوق برابر باید داشته باشیم و حق خانم ها در حال چپاول هستش و از هر منظر هم در حال حذف زندگی درست برای اون ها هست این جامعه ی مردسالار ما .

دوم اینکه اصولا مخ زدن کلمه ی قشنگی نیست و در واقع اگه کمی چشم و گوش عزیزت رو باز می کردی متوجه می شدی که معاشرت در حد هم فکری بود وبس و همچنین این من بودم نه خودت.

و سوم اینکه سعی کن از این به بعد به این سرعتی که الان انجام دادی صمیمی نشی با آدم هاضربه می خوری عزیزم مواظب باش.

كه خب بعدا از اين گفته ام نادم شدم كه اي كاش با او هم بحثي مي كردم و به راهي كمپيني مي آوردمش . … كه خب نكردم

. مسعود شکوری

مسعود در قطار(بخش اول)

آوریل 17, 2008

… مسعود به دليلِ جبري کاملاً خود خواسته، هر هفته بايد که سوار «قطارِ اتوبوسي» شده و مقاديري هزار کيلومتري را گذر کرده تا از خانه به دانشگاه برسد يا بالعکس از دانشگاه به خانه بازگردد. اين قطار در سه ايستگاه اصلي توقف دارد، که ايستگاه اول خلوت، ايستگاه دوم شلوغ، و ايستگاه سوم (از آن سبب که همه مسافران پياده مي شوند) دوباره خلوت است. اين شلوغي و خلوتي دست آويز مستندهاي متواتري است براي مسعود، که خود را فمنيست مي داند و همچنين کمپيني و امضاگير، و لذا سعي وافر دارد از براي محقق شدن مطالبات اين کمپين …

ايستگاه اول – قبل از حرکت قطار: قطار خلوت آماده ي سوار کردن مسافرين است که مسعود نيز بعد از تلاشي چند صندلي خود را پيدا کرده و مي نشيند و وسوسه ي کتاب چون آرامش نمي گذارد شروع به خواندن کتاب کرده و هر از گاهي سري مي چرخاند تا از ديگر مسافرين ديدن کند. خانمي همراه با کودکي کوچک ساله آمده و در قسمت چهارتايي جنبي مسعود مي نشيند …

ايستگاه اول – در فکر مسعود: آها، اين خانم مناسب است تا بروم و حرفي بزنم و بحثکي بکنم و امضايي بگيرم و دلي را شاد کنم. اين جا هم که خلوته و راحت تر مي شه حرف زد. بعدش هم مي رم و از اون آقا و خانمي که اون گوشه نشسته اند امضا مي گيرم. آري آري اين است راه تحقق مطالبات کمپين …

ايستگاه اول – قطار در حال حرکت: امضا گرفتن از خانم جنبي و زوج آن گوشه نشسته کاري سهل بود چرا که هر سه نفر آماده بودند و به قوانين آشنا، پس طبيعتا حرفي درش نيست.

ايستگاه دوم – قبل از حرکت قطار: هم چنان که بر ثانيه هاي توقف قطار در اين ايستگاه مي گذرد با هر ثانيه به عدد انسان هاي موجود در قطار اضافه مي شود. شلوغي و ازدحام قطار که به سبب سازهايي چونان ازدياد دانشجويان اين ايستگاه، ناکارآمدي مسئولين در راه دادن انسان ها به قطار، و مهم تر از همه حماقت خود آن انسان ها است، وضعيت را به شکلي ساخته که جدا از نشستن بر روي دسته هاي صندلي ها، تمامي راهروهاي قطار نيز مملو از جمعيت اند و انسان هايي است که همزمان حرف مي زنند/مي خندد/موزيک با صداي بلند گوش مي دهند/راه مي روند/ و… که خب در اين فضا حرف زدن از تغيير براي برابري راه به جايي نمي برد

ايستگاه دوم – قطار در حال حرکت: حالي که مسعود غرقه در خواندن کتاب (آنهم جالب ترين قسمت اش) است، و ارتباطي با اين دنياي پر ازدحام ندارد دستي که بر شانه ي چپش مي خورد به يک باره او را باز بر مي گرداند به اين دنيا که: خانم جنبي سابق است!

ايستگاه دوم – در فکر مسعود: واي! چي شده يعني؟ نکنه مي خواد امضاشو پس بگيره؟ نکنه که پشيمون شده و مي خواد باز از اون بحث هاي توطئه آميز بکنه؟ اخه اون کسي که جديداً کنارش نشسته مي خوره که عقيدشو تغيير داده باشه …

ايستگاه دوم – قطار در حال حرکت: خانمِ جنبي: ببخشيد آقا مي شه اون برگه اي که به من داديد و باز دوباره بدين تا اين خانم هم امضا کنن. مسعودِ خوشحال: بله ..خواهش مي کنم.

ايستگاه دوم – در فکر مسعود: واي، بنازم به اين فعاليت مندي قوي! انصافاً عاليه، تازه خودش نيم ساعته امضا کرده و هنوز برگه اي هم نگرفته و به حساب داوطلب نشده، يکي ديگه رو که حتي نمي شناخته تا قبل از ايستگاه دوم مشتاق کرده براي امضا.

ايستگاه دوم – قطار در حال حرکت: بله، سرانجام اون خانم هم امضا کرد و به بحث با خانم اول پرداخت. اما ناگهان خانم سومي وارد بحث شد و شروع کرد به ساز مخالف زدن. جالب اين جا بود که خانم اول که از کمپين تنها بيانيه را خوانده بود و امضاء کرده بود، از مطالبات کمپين دفاع مي کرد و جالب تر خانم دوم بود که او هم بر حقانيت مطالبات کمپين تاکيد داشت.

نتيجه گيري قطاري: ببينيد چقدر برخي انسان ها آماده اند براي اين تغيير که حتي زماني که فعاليتي نداشتند یا نمي توانند داشته باشند اما در دم و در آن لحظه که فرصت پيش آمده چطور از اين حرکت دفاع مي کنند و چقدر پرشور. پس ديگه نگيم که فعاليت نمي شه کرد. اتفاقاً خيلي ها آماده اند و چون بنا به دلايل بسياري نمي توانند مستقيماً با کمپين آشنا بشوند، منتظر من و ما و شمايي هستند که بريم و باهاشون ارتباط بگيريم.

مسعود شکوری

يک سوزن به خود يک جوال دوز به ديگران

آوریل 13, 2008

عید امسال با یک تور به مدت چند روز رفته بودم ایران گردی. طبعا دفترچه و برگه بیانیه به تعداد لازم برداشتم تا از فرصت پیش آمده استفاده کمپینی هم بکنم. در فرصتی برگه را به یک زوج سی سی و پنج ساله دادم تا آنرا امضا کنند که با یکی از حالات کلیشه ای که در برخورد با مردان زیاد پیش می آید، مواجه شدم: بعد امضای بی چون و چرای زن، شوهر با وجود اعتراض همسرش «مخالفت با چند همسری مردان» را مستثنی کرده و بیانیه را امضا کرد. من هم که دیدم زن و مرد مورد نظر نرم نرمک دارند وارد مجادله می شوند و اوضاع بحرانی است، صحنه را به سرعت ترک کردم. روز بعد توی اتوبوس نشسته بودیم که مرد که اتفاقا پشت سر من نشسته بود و صدای بحث او و زنش را بدون اینکه بدانم سر چیست می شنیدم، زد روی شانه ام و به شوخی جدی گفت که زنش کچلش کرده و همه این آتیش ها از گور من بلند می شود. من هم در جواب به یک لبخند دوستانه اکتفا کردم.

آخرهای سفر برنامه قرار بر این شد که بازی ای کنیم بدین شکل که هرکس یک حکم بنویسد و بریزیم در یک ظرف و بطور رندم احکام را از آن در بیاوریم و هرکس حکمی به او افتاد بی قید و شرط گردن نهد. خلاصه نوبت زن و شوهر مورد بحث رسید و قرعه زن چنین آمد:»باید اس ام اس های روی گوشی صاحب رای برای همه به صدای بلند خوانده شود». مجری احکام که لیدر تورمان هم می شد گوشی خانم را گرفت و بعد از یکی دو اس ام اس احوال پرسی رسید به اس ام اس فردی که از اسمش پیدا بود مذکر است. محتوای آن چیزی بود در این مایه ها:»عزیزم دلم برایت تنگ شده. کی بر می گردی؟ اومدی زنگ بزن حتما یه قراری بذاریم.» شاید اگر شوهر مورد بحث نمی رفت روی یک صندلی دیگر بنشیند و تا آخر سفر حداقل یک بار با همسرش دیده می شد، امکانش بود که تحلیل دیگری کرد اما… من هیچ حکم خاصی صادر نمی کنم ولی توجه به این نکته بد نیست که قبل از صادر کردن یک رای برای دیگران لحظه ای خود را جای آنها تصور کنیم و ببینیم آیا خودمان تاب کشیدن شمه ای از آنچه مثل آب خوردن دیگران را محکوم به کشیدن آن می کنیم، را داریم؟

یاشار گرمستانی

ما ايدز داریم…!!!

آوریل 2, 2008

مثل هميشه به دانشگاه رفتم!!!! و مثل هميشه آماده ي رفتن سر كلاس!!! اما استاد نيامده بود!! مي دانستم كه تعدادي از بچه ها در طبقه 4 در كلاس نشسته اند دور از انصاف ديدم كه اين 4 طبقه بي آسانسور را بالا نروم و به آن ها اين خبر خوش! را ااطلاع ندهم….. به هر نحوي كه بود به كلاس در طبقه 4 رسيدم و گفتم كه استاد نيامده است…. در حال نفس نفس زدن بودم كه صدايي نفسم را در سينه حبس كرد كه گفت: آقا شما ايدز داريد…….؟؟!!!!! من چند لحظه از اين نطق مشعوف بودم تا اين كه به خود آمدم و سرتاپي خود را نگاهي كردم و هر چه دقت كردم نشاني از ايدز در ظاهر خويش نيافتم!! گفتم شايد به تكنولوژي برتر دست يافته است و آزمايش خون را با چشم انجام مي دهد در همين فكر خيلات بودم كه دوباره نطقي ارزشمند كردند و گفت: ميدوني چرا گفتم چون اين علامت(نشان كمپين منظورش بود) كه زدي علامت ايدزي هاست….. كار خوبي مي كني كه ميزني مردم بفهمن نزديك نشن!!! بيانات ايشان كه تمام شد به او گفتم كه ما ايدز نداريم ما دغدغه ي برابري داريم از حقوق نابرابر گفتم و كمپين را براي او شرح دادم در لحظاتي چهره ي وي چنان بر افروخته مي شد اگر كسي از دور به ما نگاه مي كرد فكر مي كرد من به ايشان چندين فحش آب دار نثار كرده ام….. بعد از 15 دقيقه صحبت دوباره ايشان نطق كردند و گفتند از نظر علمي ثابت شده است كه زن نصف مرد است و شما بي خود و بي جهت فعاليت مي كنيد… و من گفتم همان طوري كه شما ثابت كرديد نشان كمپين كه بر روي كيفم زدم به معناي ايدز داشتن است اين گفته شما هم ثابت مي شود …. و از وي جدا شدم و در راه برگشت به اين فكر مي كردم نكند ما ايدز داريم…….!!!!

محمد شوراب